تبليغاتX
,
 
فرمانده دلاور گردان سلمان
 
 
 

حضور سردار حاج احمد متوسلیان در منزل شهید قجه ای

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 15:10  توسط محمد  | 
«بهای بهشت کالای عشق است ،یعنی خون!»
وصیتنامه ناصرالدین باغانی ،متولد 1346،دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه امام صادق که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید .

بِسمِ رَب ّ الشُهَدا‍ء والصِدیقین
الحمدللهِ الَّذی هدانا لِهذا وما کُنّا لِنَهتَدِی لَولا اَن هَدانَا الله ،وجَعَلَنا مَصابیحَ الهُدی،وسَفایِنَ النَّجاۀ وَ مِن حِزبِهِ،فَاِنَّ حِزبَهُ هُمُ الْمُفْلِحون وَجَعَلْنا مِنْ جُندِهِ،فَاِنَّ جُندَهُ هُمُ الْغالِبُون.وقالَ آلسْتُ بِربَّکُمْ ،قالُو بَلی،وَقالَ آلمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ آلا تَعْبُدُ الشَّیطانَ اِنَّهُ لکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ .
اشهَدُ اَنْ لا ِالهَ اِلّا اَنتَ و اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُکَ وَ رَسُولُکَ ،وحَبیبُکَ واَنَّ عَلیاً وَلیُکَ وحُجَتُکَ عَلی مَن فَوْقَ الْاَرضِ وَ تَحْتَ الثَّری ،اِلهی آنا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الْحَقیرُ الْمِسکینُ الْمُسْتَکینُ ،فَاغْفِرلی کُلَّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وکُلَّ جُرْمٍ اَجْرَمْتَهُ ،ربَنَا اغْفِرلی وَلِوالِدَیَّ والْمُومِنینَ وَ الْمُؤمِناتِ یَومَ یَقُومُ الحِسابُ .
معنی کلمات عربی :
بنام پروردگار شهیدان و صدیقین
حمدو سپاس مخصوص خداوندی است که ما را در این راه هدایت فرمود و اگر راهنمایی خداوند نبود ،ما در این هدایت نبودیم ،و قرار داد ما را چراغ های هدایت و کشتی های نجات و از حزب خودش،پس به یقین لشکریان او پیروز و غالبند .
---------------------
وگفت :آیا من پروردگار شما هستم ؟ گفتند: بلی،گفت :ای اولاد آدم مگر مگر ما با شما پیمان نبستیم ،که حتما از شیطان پیروی نکنید ؟که حتماً و یقیناً ،اودشمن آشکاربرای شماست .
شهادت می دهم که خدایی جز تو نیست و محمد«ص»بنده،فرستاده،ودوست توست.وهمانا علی«ع»ولی وحجت توست بر همهی آن کسانی که در روی زمین و ماورای آن قرار دارند .خدایا،من بندۀ ضعیف،ذلیل ،ناچیز ، درمانده و بیچارۀ تو هستم .پس ببخش مرا ،برای تمام گناهانی که مرتکب شده ام و همه ی جُرم هایی که انجام داده ام .
پروردگارا ،ببخش مرا وپدر و مادرم را،وتمام مردان مؤمن و زنان مؤمنه را،در روزی که حساب و کتاب بر پا خواهی کرد.آمین.
اینجانب ناصرالدین باغانی بنده ی حقیر در درگاه خداوندم .چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم . سخنم را درباره ی عشق آغاز می کنم ما را به جرم عشق موأخذه می کنند .گویا نمی دانند که عشق کناه نیست امّا کدام عشق؟ خداوندا معبودا عاشقا،مرا که آفریدی عشق به پستان مادر را به من یاد دادی ، امّا بزرگتر شدم ودیگر عشق اولیه مرا ارضاء نمی کرد پس عشق به پدر ومادر را در من به ودیعت نهادی.مدتی گذشت، دیگر عشق را آموخته بودم امّا به چه چیز عشق ورزیدن را نه،به دنیا عشق ورزیدم به مال ومنال دنیا عشق ورزیدم . به مدرسه عشق ورزیدم . به دانشگاه عشق ورزیدم امّا همه ی اینها بعدِ مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو . (یَومَ لا یَنْفَعُ مال وَلا بَنُون ) فهمیدم که وقتی شرایط عوض شود یَفِرّالْمرءَ مِنْ اَخیهِ و صاحِبَتهِ و بَنیهِ و اُمّهِ وَاَبیهِ،پس به عشق تو دل بستم بعد از چندی که با تو معاشقه کردم یکباره به خود آمدم ودیدم که من کوچکتر از آن هستم که عاشق تو شوم وتو بزرگتر از آن هستی که معشوق من قرار گیری،فهمیدم در این مدت که فکر می کردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام ، این تو بودی که عاشق من بوده ای و من را می کشانده ای ، اگر من عاشق تو بودم باید یکسره به دنبال تو می آمدم .ولیکن وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز مستقیم آمده ام حال می فهمم که این تو بوده ای که به دنبال بنده ات بوده ای، و هرگاه او صید شیطان شده ، تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی ، حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی ، بنده را چه ، که عاشق تو بشود (عَنقا شکار کرکس نشود دام باز گیر) آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوق می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم ! اما تو دست بر نداشتی و انقدر به این کار ادامه دادی تا بالا خره منِ گریز پای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام وه چه خیال باطنی !! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود . مرا که به چنگ آوردی به صحنه ی جهادم آوردی ، تا به دور از هر گونه هیاهو با من نبرد عشق ببازی من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب می کردم . آخرتو بزرگ بودی و من کوچک !! تو کریم بودی و من ل‍ئیم ! تو جمیل بودی و من قبیح ، تو مولا بودی و من شرمنده از این همه احسان تو بودم .کمند عشقت را محکمتر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی ، در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی وچه نیکو شرابی بود . من هنوز از لذت آن شراب مستم . اولین جرعه ی آنرا که نوشیدم مست شدم ودر حال مستی تقاضای جرعه های دیگر کردم . امّا این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی ، پیاله ام را شکستی ، هر چه التماس می کردم تا از حجاب ظلمانی بیاسایم ، ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی اکنون من خمارم و پیاله به دست ، هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم . ای عاشق من !! ای اله من !! پیاله ام را پر کن و در خماریم نگذار. تو که یک عمر به انتظار نشسته حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمی گیری؟ تو که از بیع و شراء متاع عشق دم می زنی، چرا اکنون مرا در انتظار گذاشته ای ؟ اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی ، پیاله ی خود را می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حسرت به دندان بگزاری .
به آهی گنبد خضراء بسوزم
جهان را جمله سر تا پا بسوزم
بسوزم یا که کارم را بسازی
چه فرمائی بسازم یا بسوزم
امّا شهادت چیست ؟
آنگاه که دو دلداده به هم می رسند و عاشق به وصال معشوق می رسد وبندۀ خاکی به جمال زیبای حق نظر می افکند ومحو تماشای رُخ یار می شود ،آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگری می توانیم داد ؟ آن هنگام که رزمنده ای مجاهد ، بسوی دشمن حق می رود وملائک به تماشای رزم او می نشینند و شیطان ناله بر می آورد و پای به فرار می گذارد و ناگهان غنچه ای می شکفد،آن هنگام را جز شهادت چه نام می توانیم داد؟ شهادت خلوت عاشق و معشوق است .شهادت تفسیر بردار نیست .(ای آنانی که در زندان تن اسیر ید، به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصۀ شهادت عاجزید . فقط شهید می تواند شهادت را درک کند.)شهید کسی نیست که ناگهان به خون بغلتد و نام شهید به خود گیرد ، شهید در این دنیا قبل از آینکه به خون بتپد ، شهید است .و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمی توانید بشناسید و بفهمید ، بعد از وصل شان نیز نمی توانید درکشان کنید . شهید را شهید درک می کند.اگر شهید باشید شهید را می شناسید و گرنه آئینۀ زنگار گرفته ، چیزی را منکعس نمی کند. برخیزید و فکری به حال خود بکنید که شهید به وصال رسیده است و غصه ندارد شهیدان به حال شما غصه می خورند، و از این در عجیبند و حیرت می کنند که چرا به فکر خود نیستند . به خود آیید و زندان تن را بشکنید . قفس را بشکنید وتا سر کوی یار پرواز کنید و بدانید که برای پرواز ساخته شده اید نه برای ماندن در قفس، این منزل ویران را رها کنید و به ملک سلیمان در آیید.
ای خوش آن روز کز این منزل ویران بروم
رخت بر بندم و تا مُلک سلیمان بروم
امّا امت مسلمان و شهید پرور ایران !
پیرو امام باشید ، نه در حرف ، بلکه در عمل گوش دل به سخنان امام بسپارید و حرفهایش را بدون چون و چرا بپذیرید و کلاً در هر عصری امام خود را بشناسید .اکنون که حضرت صاحب الامر(عج) در پردۀ غیبت است ، ولی فقیه عصر خود را بشناسید ، اگر امام خود را شناختید گمراه نمی شوید وگرنه به چپ و راست منحرف خواهید شد .اسلام را از روحانیت مبارز واصیل فرا بگیرید نه از قلم وزبان منحرفان، در این زمانه عده ای مغرض و جاهل پیدا شده اند که اسلام بدون روحانیت را تبلیغ می کنند . به عبارت دیگر تز جدائیِ دین از سیاست هستند و می گویند که روحانیت در انقلاب شرکت داشتند و رهبری کردند و انقلاب پیروز شد خدا پدرش را بیامرزد . ولی حالا بیایند و بروند و گوشۀ حوزه ها درس و بحث را ادامه دهند.این منحرفین را بشناسید ، و از صحنۀ انقلاب بدرشان کنید ، اینها همان هایی هستند که با نام های مختلف ،امّا با یک ماهیّت مطهری را شهید کردند . بهشتی را با تهمت ها و فحشا ترور شخصیت و سپس با کینۀ شیطانی ترور فیزیکی کردند . اینها همان هایی هستند که اگر دست پلیدشان به امام برسد ... اینها دشمن روحانیت هستند . روحانیت را نمی خواهند و می خواهند بین شما و روحانیت جدایی بیاندازند.آنان آنهایی هستند که قلب امام عزیز را بدرد می آورند. فقه جدید می سازند، با لباس روحانی، ولی دشمن روحانیتند. با لباس وحدت ، تفریح وحدت می کنند . وحدت در چیست ؟ وحدت در پیروی از کلام امام است . امّا نمی توانم موارد متعددی را بر شمارم که از فرمان امام اطاعت نکرده اند ! آن وقت این را تحکیم وحدت می گویند . مردم مسلمان دشمن اسلام را بشناسید .جنگ با عوامل خارجی مسئلۀ سختی نیست . امّا این منافقان داخل هستند که از همه بدترند. منافقان از کفّار بدترند .با جدایی از این منحرفان قلب امام را شاد کنید . مسئلۀ دیگر اینکه در مصائب ومشکلات صبر کنید . «ان الله مع الصابرین» بهشت را به بها می دهند نه به بهانه، بهای بهشت سنگین است ، بهای بهشت کالای عشق است ، یعنی خون،کربلا رفتن خون می خواهد،این کربلا دیدن بس ماجرا دارد . ماجرای کربلا ، ماجرای خون وقیام است .خون از ما، بدانید که،«ان الله یدافع عن الذین آمنو» ما همه وسیله ایم ، اصلاً این جنگ و این انقلاب و این برنامه ها چیده شده تا خدا در این بین دوستانش را به پیش خود ببرد وخالص را از ناخالص جدا کند . پس به صحنه بیایید و از خون شهدا پاسداری کنید ، در کارهایتان نظم را رعایت کنید و بدانید که ان شاءالله پیروزید و به کربلا خواهید رفت . به مستحبات اهمیّت لازم را بدهید تا از شر شیطان در امان باشید . با انجام نوافل به خدا نزدیک شوید ،مخصوصاً نافلۀ شب ، صبر را پیشۀ خود سازید و بدانید اُمم پیش از شما سختی های بیشتری کشیده اند. با فساد و عوامل فساد مبارزه کنید چون دشمن می خواهد از همین راه ما را به اضمحلال بکشاند. از همۀ دوستان و آشنایان که حقی در گردن من دارند طلب حلالیّت می کنم . پدر و مادر و برادران و خواهرم ! بدانید بدون شما به بهشت قدم نخواهم گذاشت ،بدانید همه ی با هم به بهشت رضوان خداوند خواهیم آمد. بدانید سعادت بزرگی نصیبتان شده است . خدا نکند کاری بکنید که اجر خود را ضایع سازید. شما از این به بعد خانوادۀ شهید هستید . طوری رفتار کنید که در شأن و منزلت شما باشد . بدانید به جای شهید ، خدا به خانۀ شهید می آید . بدانید که من از دانشگاه امام حسین علیه السلام فارغ التحصیل شدم و مدرک خود را از دست مبارک آقا گرفتم .کلاس ،کلاس عشق بود . درس، درس شهادت. تخته سیاه ، گسترۀ وسیع جبهه های حق علیه باطل ، گچ ها خون و قلم ها اسلحۀ مان بود . والسلام
 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:34  توسط محمد  | 

حق علیرضا بود که شهید شود

یک بار با جواد تاجیک نشسته بودیم، حرف از زحمت هایی که بچه ها می کشند می زدیم، در این بین زحمات علیرضا رستمی بیشتر از بقیه بود، بیشتر، سخت تر و بدون هیچ ادعایی یکباره هر دو با هم گفتیم اگر قرار باشد از بین همه بچه های راویان شهید شود، قطعا آن یک نفر *علیرضا رستمی* است...

روز سوم فروردین 1384 بود، بعد از نماز صبح، با عجله خودم را رساندم به ایستگاه ماشین های اهواز، از آنجا سوار یک پژو شدم و به سمت اهواز حرکت کردم، به امید آن که حال علیرضا خوب شود و در رساندنش به تهران کمک حالش باشم.

وقتی رسیدم بیمارستان، آقای بستاک و عباس کرمی و امیریان را دیدم، آنها گفتند: حال علیرضا بدتر شده است و دائما در حال بدتر شدن است.

تا ساعت 12 نیمه شب در بیمارستان به این طرف و آن می دویدیم. از خستگی گوشه ای خوابم برد.

جواد آمد و بیدارم کرد و گفت: سید یادته یه روز داشتیم می گفتیم- اگر قرار باشد یکی از راویان شهید شوند کیست؟ و تو گفتی رستمی-؟

سر بر شانه های همدیگر گذاشتیم و های های شروع کردیم به گریه کردن

منبع : سایت راویان نور

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:22  توسط محمد  | 

اسطوره مقاومت

شانزدهم اردیبهشت سالگرد شهادت سردار عاشورائی و اسطوره مقاوت شهید حسین قجه ای گرامی باد

گرامی باد یاد و خاطره  شهدای گردان سلمان فارسی

آری شهادت تنها مزد خوبان است

---------------------------

مقاومت همچنان ادامه داشت:

صدای بسیم برای بار آخر بگوش رسید و اینبار  حسین گفت حاجی من دیگر غیر از خدا یاری ندارم ، همه یا شهید شده اند یا مجروح

برای آخرین بار گلوله آرپی جی را آماده شلیک کرد به روی خاکریز رفت ولی اینبار تانک پیش دستی کرد و با شلیک گلوله ای خاکریز زیر پای حسین را شکافت   ، حسین افتاد

از بالای خاکریز به پایین غلطید ولی هنوز آر پی جی را در دستانش نگاه داشته بود

تا آن لحظه شهيد قجه اي و معدود نيروهاي قادر به رزم او توانسته بودند به مقاومت مومنانه و نابرابر خويش در مقابل يورش هاي پي در پي دو تيپ دشمن ادامه دهند . باوركردني نبود شاگرد تيزهوش مكتب حاج احمد در نبردهاي مريوان و فرمانده ريزنقش و خجالتي گردان سلمان فارسي به همراه جمعي بسيجي كم ساز و برگ اينك وارد نهمين ساعت مقاومت عاشورائي خويش مي شد . 9 ساعت پايداري در زيرآتش توپخانه و بمباران هاي هوائي ميگ ها و هلي كوپترهاي توپ دار،  دفع پاتك هائي پياپي دشمن آنهم در شرايطي كه تانكهاي مدرن «تي72» ارتش عراق، بسيجيان گردان سلمان را تك به تك، آماج آتش تيرمستقيم خويش ساخته بودند.....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط محمد  | 

علیرضا همیشه ناراحت بود که بچه ها در جاده اهواز- خرمشهر که محل اصلی عملیات بیت المقدس و حماسه گردان سلمان و شهادت حسین قجه ای بوده است؛ می خوابند.

توی اردوی عملی دوره سوم که بودیم ، وقتی داشتیم از همان جاده می گذشتیم، همه را بیدار کرد و حماسه گردان سلمان و حسین قجه ای را برایمان روایت کرد.

.....................
وقتی که توی دوکوهه  او به همراه محمد گودرزی سوار ماشین شدند و عازم خرمشهر شدند، سوار یک تاکسی شدم و اول آمدم اهواز و بعد آبادان و سپس به خرمشهر رسیدم.
توی مقر به یکباره جواد تاجیک به طور وحشتناکی ، خبر تصادف رستمی را به من داد،..........
 فردا صبح از خرمشهر راهی اهواز شدم، وقتی کنار جاده ماشینشان را دیدم که چگونه در کنار جاده اهواز خرمشهر افتاده، حماسه ای دیگر از این جاده در ذهنم نقش بست.
حماسه مرد خستگی ناپذیر راویان " شهید علیرضا رستمی"

شهید" علیرضا رستمی" راوی خستگی ناپذیر که در جاده اهواز- خرمشهر آسمانی شد

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط محمد  | 
یکی از معجزات الهی که منجر به پیروزی عملیات فتح المبین شد اخرین شناسایی شب قبل از عملیات بود.من وحسین قجه ای ومحسن وزایی برای یافتن بهترین مسیر هدایت گردان به پشت جبهه دشمن وتصرف توپخانه انها به ماموریت رفتیم... پس از اتمام کار شناسایی برای استراحت دور دور هم نشسته وکمپوتی باز کردیم ودر حالیکه آرام صحبت می کردیم مشغول خوردن شدیم وبه یکدیگر تاکید میکردیم که قوطی خالی را با خود ببریم تا نشانی از خود به جای نگذاشته باشیم. با خوشحالی به مقر باز گشتیم پس ار ارایه گزارش کار ناگهان به خاطر آوردیم که غفلت کرده وقوطی را همان جا گذاشته ایم.....دیگر کاری نمیتوانستیم بکنیم وفقط به خدا توکل کردیم... اوایل شب بعد چند ساعتی پس از حرکت گردان محسن وزوایی با بیسیم اعلام کرد که راه را گم کرده است.....همه نگران بودند حتی فرمانده مان حاج احمد متوسیان(فرمانده ای که با گذشت چندین سال اسارت همچنان چشم به راهش مانده ایم ...خدایا چقدر انتظار مگر...)به سجده رفته وبا گریه به پروردگار التماس می کرد...چند لحظه بعد خبر داده شد که گردان راش را پیدا کرده وعملیات با رمز یا فاطمه الزهرا(س)آغاز شد......بعدها فهمیدیم فرمانده گردان مسیر را از روی همان قوطی جامانده پیدا کرده است...همیشه میگفتم خدا اینگونه شری را به خیر رقم زد

 راوی شهید عباس کریمی

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:2  توسط محمد  | 
سرانجام انقلاب اسلامي پيروز شد. چند ماه بعد ازپيروزي، منافقين دست به كار شدند و در مدارس به تبليغ وسيع پرداختند. افكار نوجوانان و جوانان را تحت تاثير قرار داده، سعي مي كردند به هر نحوي كه شده، آنها را جذب كرده،از مسير اسلام و انقلاب و امام باز دارند.
در مدرسه اي كه حسين درس مي خواند، يكي از معلمين گرايش شديدي به سازمان منافقين داشت و اهداف اين گروهك پليد و وابسته را براي دانش آموزان طرح مي كرد. حسين چندين بار سعي كرد با صحبت، او را از اين كار باز دارد كه موفق نشد، تا سرانجام به درگيري شديد ميان او و معلم منجر شد. از همان جا حسين عزم خود را براي مبارزه با خط نفاق و گروهك هاي وابسته جزم كرد و فهميد كه دشمنان هنوز نمرده آند، بلكه لباس عوض كرده آند.
فرماندهي سپاه زرين شهر تشكيل گروه ضربت براي مبارزه با مواد مخدر و توزيع كنندگان آن، يكي ديگر از فعاليت هاي حسين پس از انقلاب بود. در پي صدور فرمان امام خميني مبني بر تشكيل سپاه پاسداران، حسين به اين نهاد انقلابي پيوست و در تشكيل و سازماندهي سپاه زرين شهر نقش بسزايي داشت و خود نيز را به عهده گرفت. دوستانش درباره آن روزها چنين مي گويند:
در ايامي كه حسين فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، برنامه خاصي براي خود تنظيم كرده بود. بعد از ساعت 12 شب كه مي ايستاد به نماز شب ما مي رفتيم براي گشت در شهر وقتي بر مي گشتيم مي ديديم هنوز در حال نماز است. معمولا قبل از شروع نماز يكي دو ساعت ورزش مي كرد، آن هم ورزش هاي سنگين. هفته اي يكي دوبار فاصله پادگان غدير اصفهان تا زرين شهر را از ميان كوهها پياده طي مي كرد. طي اين مسير 24 ساعت طول مي كشيد.
گاهي هم به كوه مي رفت و در آنجا به مناجات مي پرداخت.
خصوصیات اخلاقی
او دفترچه يادداشتي با جلد آبي داشت كه اكثر دوستانش آن را به خاطر دارند.
صفحات داخل آن را با جدولهاي محاسبه نفس و گناهآن يوميه تبدیل كرده بود. او هر روز كارهاي خود را بررسي مي كرد و از نفس خويش حساب مي كشيد. به محض اينكه بحثي پيش مي آمد، سريع داخل جدول ها علامت مي زد و شب كه مي شد با بررسي آنها سعي ميكرد در روزهاي بعد ميزآن حسناتش را بالا ببرد.
بآنگاه به اين دفتر، بعضي ازاعمال اورا ازنظرمي گذرانيم:
«سكوت در برابر باطل! شب 1/10/58 در تانك سي سوار شدم، ترآنه گذاشته بود. اخطار نكردم كه رآننده ظبط را خاموش كند»
شهيد قجه اي سعي مي كرد از ساعات كار به نحو احسن استفاده كند. او به نظم و آنظباط توجه بسيار داشت، و همين توجه به نظم بود كه از او در صحنه هاي نبرد فردي پيشرو ساخت. در يكي از صفحات دفترچه او مي خوانيم:
«بي نطمي در كار: روز شنبه، بدون اينكه كار مثبتي انجام دهم گذشت...»
از همان اول صبح، كارم با برنامه و نظم پيش نرفت....براي صرف صبحآنه خيلي وقت تلف كرديم....
شهيد قجه اي در روزگاري كه بسياري براي راحت زيستن، مصلحت انديشي، تنبلی و....در انجام فرائض ديني خود كوتاهي مي كنند، نسبت به نماز خويش اهميت بسياري قائل بود. او نمازي را خوشايند پروردگار مي دانست كه روح تعبد و كوچكي در برابر پروردگار در آن جلوه گر باشد. از يادداشتهاي او مي شود فهميد كه در طي حيات خويش چه آندازه در برابر خداي خويش اخلاص داشت و نماز را چگونه به پا مي داشته است و او خود را مقيد كرده بود كه با شنيدن صداي اذان، نماز يه پا داشته و از انجام هر كار ديگري بپرهيزد. «نماز بدون دقت: شب هنگامي كه اذان مي گفتند، چون در جايي مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت بجا بياورم....
....شنبه ظهر خيلي ناراحت بودم، هر شخص آگاه و فهميده در اوج ناراحتي به نماز مي ايستد تا آرامش پيدا كند، ولي چون من اين شناخت را ندارم، ناراحتيم باعث شد كه نماز بي روح بخوانم.
.....چهارشنبه، نماز بدون وقت: ظهر چون سرپست نگهبآني بودم، نتوانستم سر وقت نماز بخوانم.
.....نماز بدون وقت مغرب: چون براي آموزش به پادگان رفته بودم، هنگام برگشتن، اذان گفته بودند، نمازم دير شد......
..... نماز بي روح: روز چهارشنبه به قدري گرفته و در خود فرو رفته بودم كه يادم رفت ركعت چندم را مي خوانم.
حسين همواره سعي مي كرد اخلاق حسنه اسلامي را رعايت كند و از برخوردهاي تند بپرهيزد.
«برخورد با مردم: 8/2/58 به علت تاثير ناراحتي از زخمي بودن هاشم سليميان و حرف گوش نكردن او كمي در خانه ناراحتي كردم.
.....روز چهارشنبه برخورد با مردم: چون يكي از دوستان روي عهد و پيمآن خود سستي كرده بود، ناراحت بودم و حتي وقتي سعي كردم، نتوانستم بخندم، چون حق داشتم و رنج مي بردم.
اخلاق و رفتار روز دوشنبه......با مادرم سر اشتباهي كه كرده بود ناراحتي كردم و بعد از يكي دو ساعت معذرت خواستم و با بچه برادرم هم تند صحبت كردم. بايد سعي كنم تكرار نشود»
سردار شهيدحسين قجه اي براي لحظه لحظه خويش برنامه گذاشته بود تا از اتلاف وقت و بطالت جلوگيري كند. او در24 ساعت، فقط 6 ساعت مي خوابيد. او براي تفكر ارزش بسياري قائل بود. در جايي از دفترچه آبي او مي خوانيم:
«شنبه درباره تفكر:به هيچ وجه كار فكري پيش نيآمد و دليل آن اين است كه نظم در كارم نبود.
تفكر: روز پنجشنبه فكر كردم، حتي از يك ساعت هم خيلي زياد تر، البته فكر نبود، خود خوري بود......
در كنار پرورش روح و روان، پرورش جسم نيز جايي خاص در برنامه روزانه او داشت. غالبا صبحهاي زود، پس از نماز ورزش مي كرد، با كوهستان و كوههاي سر به فلك كشيده مآنوس بود. در سطوري از دفترچه اش مي خوانيم: «.....شنبه درباره ورزش: امروز ورزش نكردم و دليلش هم تنبلي است....
پرهيز از بيهوده گويي يكي از ديگر اموري بود كه شهيد قجه اي به آن توجه داشت «روز پنج شنبه بيهوده گوئي: طي روز چند مورد تقريبا سخنان كوتاه و بيهوده اي به زبان آوردم......
او خود را مقيد كرده بود كه روزهاي دوشنبه و پنج شنبه را روزه بگيرد و تا هنگام شهادت نيز بر اين امر پايدار بود.
شهيد قجه اي از غيبت كردن حتي پشت سرد شمنآن نيز پرهيز مي كرد. هنگامي كه مجبور شده بود به قول خودش غيبتي بكند، در دفترچه آن را اينگونه عنوان مي كند«روز پنج شنبه، غيبت: بنا به وظيفه شرعي لازم دانستم براي لوث كردن بعضي از منافقان غيبت كنم.»
چون روز جمعه روز راي گيري بود، مجبور شدم براي لوث كردن بعضي چهره ها، افشايشان كنم. ولي در برخي موارد بيخود بود، چون شنوندگان خود اطلاع داشتند».
مطالعه از جمله كارهايي بود كه شهيد قجه اي براي آن جايگاهي ويژه در برنامه ريزي خود قرار داده بود. اگر روزي موفق نمي شد مطالعه كند، به سادگي از آن نمي گذشت و به خود گوشزد مي كرد كه روز بعد كمبود آن را جبران كند.
«.....مطالعه: در روز شنبه مطالعه نكردم.....
روز دوشنبه: نه كار مثبتي انجام دادم نه كار مطالعه كردم. وقتي هم كه خواستم مطالعه كنم خوابم برد......
شهيد قجه اي كه خود از خانواده اي مستضعف بود، هيچ گاه گرسنگان و مستمندان را از ياد نمي برد. او براي هر لقمه اي كه مي خورد، محاسبه داشت. در حالي كه عده اي به آنچه مي خوردند و اسراف و تبذيري كه مي كنند، هيچ اهميتي نمي دهند، او براي كمترين چيزها از خود بازخواست مي كرد:
«اسراف در غذا: روز چهارشنبه در خوردن نارنگي زياده روي كردم و به آنهايي كه ندارند بخورند، فكر نكردم.....»
سردار شهيد مصداق بارز«حاسبو اقبل آن تحاسبو» و«موتو اقبل آن تموتوا» بود. او پيش از آنكه دچار محاسبه اخرت گردد، اعمال و كردار خويش را در دنيا به محاسبه كشيد و پيش از آنكه مرگ به سراغش بيايد، عاشقآنه مرگي سرخ را برگزيد. در ابتداي دفترچه آبي او سه جمله نوشته است:
- پايه هاي اسلام چيست؟
چگونه مي توان زيست؟
شهادت چيست؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 6:45  توسط محمد  | 




مهم ترین کتاب هایی که تاکنون درباره سردار شهید حسین قجه ای منتشر شده اند، عبارتند از:



ـ پرچمداران خورشید / حسین بهزاد / کتاب صبح / 1375.

ـ پرواز پروانه ها / حمید داوودآبادی / کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان تهران / 1376.

ـ بی کرانه ها / عین الله کاوندی / کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان تهران / 1376.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 6:40  توسط محمد  | 

خاطراتی از شهید قجه ای

حسين كه از قدرت بدني خوبي برخوردار بود، هيچ گاه سعي نكرد زور خود را به رخ ديگران بكشد. يكي از همرزمان او وقتي شهيد قجه اي فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، درباره برخورد او با مجروحآن تعريف مي كند:
- حسين ابهت خاصي داشت. قدرت بدني در كنار رفتار متين و با وقارش شخصيتي به او بخشيده بود، طوري كه اراذل و اوباش منطقه از او هراس داشتند. گاهي عده اي از آنها را جمع مي كرد و شبآنه به مقر سپاه مي آورد. كنارشان روي زمين مي نشست و شروع مي كرد به نصيحت كردن. وقتي از او پرسيدم چرا آنها را در تاريكي شب به مقر سپاه مي آوري؟ پاسخ داد! اگر در روز روشن و جلوي مردم اينها را به اينجا بياوريم، خجالت زده مي شوند و ضربه مي خورند. 
یک از نزدیکان شهید تعريف مي كند:
- چند روزي از شهادت حسين قجه اي گذشته بود كه من و چند نفر ديگر از بچه ها در حال چسبآندن پوسترها و اعلاميه هاي او به ديوارهاي شهر بوديم. نزديك گلزار شهداي زرين شهر رسيديم، مردي تا چشمش به تصاوير حسين افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. علت را كه پرسيدم، گفت: من براي مرگ برادرم اينقدر گريه نكرده بودم كه براي شهادت اين عزيز. در جواب سوال ما گفت: خاطره اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم، كنار زآينده رود، بساط عيش و نوش، مسكرات و مواد مخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه صداي پايي به گوشمآن خورد و فرد سپاهي اي را در تاريكي ديديم. تا آمديم وسايل را جمع كنيم آن سپاهي مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد. جلوتر كه آمدم، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرآنه گفت كه بنشينييم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان. يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، در حالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت: من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممآن عاقبت به خير مي شويم؟ بعد هم اسلحه و حكم خود را به ما نشان داد و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي دآنيد كه از عهده اش بر مي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سر مشق قرار دهند نه اين كه اعمال ما را ملامت كنند.......
واقعا شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم. همه وسايل معصيت. حرام خوارگي را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:41  توسط محمد  | 
گردان سلمان....

 

اگه یادتون باشه توی فیلم سینمایی آژانس شیشه ای تو یکی از سکانسها حاج کاظم سر پلیسی که برای مذاکره با اون به داخل آژانس اومده بود،بلند فریاد میزنه و یک سری سوالها رو پشت سر هم از اون می پرسه.برای خیلی ها اون سکانس یک سکانس معمولی بود ولی برای بعضی ها اون سکانس یکی از تکان دهنده ترین سکانس های فیلم بود.

 

اونجا حاج کاظم می پرسه:

 

                                      می دونی گردان بره گروهان برگرده یعنی چی؟

                                      می دونی گروهان بره دسته برگرده یعنی چی؟

                                      می دونی دسته بره نفر برگرده یعنی چی؟

 

ولی من امروز از شما می پرسم:

 

                                       می دونید گردان بره کسی برنگرده یعنی چی؟

 

گردان سلمان از لشگر27 محمد رسول الله(ص) تنها یکی از گردانهایی بود که رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند....

این پست رو به یاد شهدای گردان سلمان و فرمانده رشیدشان« سردار شهید حسین قجه ای » می زارم که در عملیات بیت المقدّس رفتند ولی هرگز باز نگشتند....                      

                                           

                                             «   برای شادی روحشان صلوات  » 

 

 

با تشکر از وبلاگ www.pelaak.blogfa.com

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:48  توسط محمد  | 
  بالا