تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    خاطراتی از شهید قجه ای

۱۳۸۶/۰۸/۱۳: تاريخ

خاطراتی از شهید قجه ای

حسين كه از قدرت بدني خوبي برخوردار بود، هيچ گاه سعي نكرد زور خود را به رخ ديگران بكشد. يكي از همرزمان او وقتي شهيد قجه اي فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، درباره برخورد او با مجروحآن تعريف مي كند:
- حسين ابهت خاصي داشت. قدرت بدني در كنار رفتار متين و با وقارش شخصيتي به او بخشيده بود، طوري كه اراذل و اوباش منطقه از او هراس داشتند. گاهي عده اي از آنها را جمع مي كرد و شبآنه به مقر سپاه مي آورد. كنارشان روي زمين مي نشست و شروع مي كرد به نصيحت كردن. وقتي از او پرسيدم چرا آنها را در تاريكي شب به مقر سپاه مي آوري؟ پاسخ داد! اگر در روز روشن و جلوي مردم اينها را به اينجا بياوريم، خجالت زده مي شوند و ضربه مي خورند. 
یک از نزدیکان شهید تعريف مي كند:
- چند روزي از شهادت حسين قجه اي گذشته بود كه من و چند نفر ديگر از بچه ها در حال چسبآندن پوسترها و اعلاميه هاي او به ديوارهاي شهر بوديم. نزديك گلزار شهداي زرين شهر رسيديم، مردي تا چشمش به تصاوير حسين افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. علت را كه پرسيدم، گفت: من براي مرگ برادرم اينقدر گريه نكرده بودم كه براي شهادت اين عزيز. در جواب سوال ما گفت: خاطره اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم، كنار زآينده رود، بساط عيش و نوش، مسكرات و مواد مخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه صداي پايي به گوشمآن خورد و فرد سپاهي اي را در تاريكي ديديم. تا آمديم وسايل را جمع كنيم آن سپاهي مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد. جلوتر كه آمدم، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرآنه گفت كه بنشينييم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان. يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، در حالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت: من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممآن عاقبت به خير مي شويم؟ بعد هم اسلحه و حكم خود را به ما نشان داد و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي دآنيد كه از عهده اش بر مي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سر مشق قرار دهند نه اين كه اعمال ما را ملامت كنند.......
واقعا شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم. همه وسايل معصيت. حرام خوارگي را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت.

 


فعالیتهای پس از انقلاب

سرانجام انقلاب اسلامي پيروز شد. چند ماه بعد ازپيروزي، منافقين دست به كار شدند و در مدارس به تبليغ وسيع پرداختند. افكار نوجوانان و جوانان را تحت تاثير قرار داده، سعي مي كردند به هر نحوي كه شده، آنها را جذب كرده،از مسير اسلام و انقلاب و امام باز دارند.

در مدرسه اي كه حسين درس مي خواند، يكي از معلمين گرايش شديدي به سازمان منافقين داشت و اهداف اين گروهك پليد و وابسته را براي دانش آموزان طرح مي كرد. حسين چندين بار سعي كرد با صحبت، او را از اين كار باز دارد كه موفق نشد، تا سرانجام به درگيري شديد ميان او و معلم منجر شد. از همان جا حسين عزم خود را براي مبارزه با خط نفاق و گروهك هاي وابسته جزم كرد و فهميد كه دشمنان هنوز نمرده آند، بلكه لباس عوض كرده آند.
فرماندهي سپاه زرين شهر تشكيل گروه ضربت براي مبارزه با مواد مخدر و توزيع كنندگان آن، يكي ديگر از فعاليت هاي حسين پس از انقلاب بود. در پي صدور فرمان امام خميني مبني بر تشكيل سپاه پاسداران، حسين به اين نهاد انقلابي پيوست و در تشكيل و سازماندهي سپاه زرين شهر نقش بسزايي داشت و خود نيز را به عهده گرفت. دوستانش درباره آن روزها چنين مي گويند:
در ايامي كه حسين فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، برنامه خاصي براي خود تنظيم كرده بود. بعد از ساعت 12 شب كه مي ايستاد به نماز شب ما مي رفتيم براي گشت در شهر وقتي بر مي گشتيم مي ديديم هنوز در حال نماز است. معمولا قبل از شروع نماز يكي دو ساعت ورزش مي كرد، آن هم ورزش هاي سنگين. هفته اي يكي دوبار فاصله پادگان غدير اصفهان تا زرين شهر را از ميان كوهها پياده طي مي كرد. طي اين مسير 24 ساعت طول مي كشيد.

گاهي هم به كوه مي رفت و در آنجا به مناجات مي پرداخت.

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۱۳ساعت 10:41  توسط  

                    صبحگاه

۱۳۸۶/۰۸/۰۸: تاريخ

صبحگاه

صبح بود و كم كم داشت آفتاب روي حياط پادگان دوکوهه پهن مي شد

هوا خيلي سرد بود .بچه هاي پادگان دوكوهه ،با بي حالي براي مراسم صبحگاه آماده مي شدند .حاج احمد پشت پنجره اتاقش ايستاده بود .دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با نگاه عميق حركات بچه ها را برانداز مي كرد روي ميز كارش ،مقداري كاغذ ،نقشه و طرح بود و يك قرآن كوچك كه مثل كتاب مرجع ،در همه گرفتاريها راهنما و قوت قلبش بود .چند دقيقه اي كه به تماشا ايستاد ،انگار در ذهنش به نتايجي رسيد .برخاست ،از اتاق بيرون زد و يكراست سراغ بچه ها رفت .صداي حاج احمد ،چرت همه را پراند :«برادران همه به خط .من اينطور صبحگاه را قبول ندارم .بايد يك فكر اساسي بكنيم تا تيپ ما مراسم صبحگاه درست و حسابي داشته باشد .»

 

همه مثل مجسمه سرجايشان ماندند ،حاج احمد را خوب مي شناختند ،مي دانستند با برنامه هاي بي ثمر مخالف است و هميشه دنبال طرحهاي تازه و موثر مي گردد .سرتاپا گوش ،منتظر ماندند .حاجي محكم و قاطع فرياد زد «حالا دورتادور حياط را بدويد .»تيپ يكپارچه شروع به دويدن كرد .نيم ساعت ،همين طور دويدند .كم كم نق نق بچه ها از ميان از ميان گرپ گرپ قدمهايشان شنيده مي شد .«حسين قجه اي»با قد و قامت ريز و فلفلي اش ،جلو صف مي دويد حسابي به نفس نفس افتاده بود ؛ ولي لحظه اي از رفتن نمي ماند .كند كرد و گفت :«بچه ها مطيع باشيد .حرفهاي حاجي را گوش كنيد .به او اعتماد داشته باشيد .»

 

نفسش ياري نمي كرد .بچه ها با قوت قلب بيشتري ،پابه پاي او مي دويدند .حسين را همه قبول داشتند ؛ولي حقيقتش نه به اندازه حاجي .بالاخره به يك تكه زمين گل آلود كه درست سر راهشان بود ،رسيدند .گل و شل زياد بود همه متوقف شدند  .

حتي نمي توانستند فكرش را هم بكنند كه در آن محدوده ،مي توانند بدوند .يكدفعه حاجي جلو پريد و دست زير بغل قجه اي انداخت و او را به ميان آب و گل پرت كرد .قجه اي تا آمد به خودش بجنبد ،كار از كار گذشته بود .به فرمان حاجي در آن آب و گل خيز رفت .پشت سرش رضا دستواره بود .من و من كرد و گفت :«حاجي اجازه بده روي زمين خشك خيز بروم .اين خيلي افتضاح است .»حاجي احمد معطلش نكرد .او را هم پرت كرد .دستواره هم پشت قجه اي ،خيز رفت .حالا نوبت حاج همت رسيده بود .او يك نگاهي به بچه ها انداخت و يك نگاهي هم به حاج احمد .بچه ها پچ پچ مي كردند كه :«نه بابا !حاجي حتما حرمتش را نگه مي دارد .اين حاج همت است .با يك بسيجي معمولي يا يك سرباز فرق مي كند ...»

 

حاج همت به آسمان نگاهي انداخت .نفسش را بيرون داد و منتظر ايستاد .ناگهان دستهاي حاجي بالا رفت و روي شانه هاي حاج همت پايين آمد و او را روي زمين خواباند .آن همه چشم ،مات و مبهوت ،به آنان دوخته شده بود .حاج احمد نهيب زد :«يا الله برو !»حاج همت رفت .پشت سرش يك تيپ آماده شد كه شروع كند .هنوز مردد مانده بود كه حاج احمد ،جلوتر از همه ،تو گلها شيرجه زد و سينه خيز جلو كشيد .حساب كار دست همه آمد و همگي شروع كردند .در پادگان دوكوهه ،صداي تكبير يك تيپ پيچيد كه دنبال فرمانده دلاورشان ،مشغول انجام صبحگاهي به يادماندني بودند .

 

                              

                                                 

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۸ساعت 6:17  توسط  

                    نامه شهید

۱۳۸۶/۰۸/۰۶: تاريخ

نامه شهيد

...سلام و درود به تمام شهيدان صدر اسلام تاکنون .... عزيزانم چند روز ديگر به عاشورا مانده است به روزي که به انسان درس آزادگي و درس شهادت مي‌دهد و مي‌آموزد که بهترين و عزيزترين و پاک‌ترين رهبران اسلامي که لياقت داشتند در آن و براي آن به شهادت رسيدند و اين ماه محرم را به وجود آوردند تا هميشه با عزاداري عاشورا اسلام را زنده نگه داريم و از درس آنان پند بگيريم و در برابر تجاوزگران و ظالمان مبارزه و استقامت کنيم.... و اما نگراني اندکي که دارم بابت ناراحتي است که به تازگي باخبر شده‌ام که ناراحتيد از اينکه از شما دور هستم.اين را صريحاً بگويم هيچ ناراحت نباشيد و ناراحتي شما به جز کفر و گناه چيز ديگري ندارد آيا فقط من جگرگوشه‌ي پدر و مادرم هستم؟! در صورتيکه اسلام در خطر است آيا حضرت علي‌اکبر (ع)، حضرت قاسم (ع)، و غيره‌ها جگرگوشه مادرشان نبودند؟ آيا من از تمامي آنهايي که هر روز بمب‌هاي متجاوزان، باعث مي‌شود تا به شهادت برسند و نهال اسلام را آبياري کنند عزيزترم؟!
آيا زندگي را دوست داريد که فرزندتان در کنارتان باشد و به حريم اسلام تجاوز کنند و به نواميس ملت دست درازي کنند. آن چنان که در شهرهاي مرزي خرمشهر و غيره مي‌کنند. کمي به خود آييد و خيلي گسترده‌تر فکر کنيد. خداوند انشاء‌الله به همه‌ي برادرانم، خواهرانم،‌ اقوام نزديکم و همه و همه‌ي همشهريانم شناخت بيشتر و پاکي و تقوا عنايت کند و صبر و استقامت را به تمام مسلمانان اعطاء کند. خانواده‌ي عزيزم و اقوام مهربانم آرزو دارم طوري پرورش پيدا کنيد و در راه خدا و جامعه باشيد که از وجود همه‌ي شما من افتخار کنم.


                                                                    برادر همگي شما حسين قجه‌اي

 

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۶ساعت 12:22  توسط  

                    دفتر اعمال!

۱۳۸۶/۰۸/۰۳: تاريخ

احترام به پيشكسوتان

 حسين احترام زيادي براي پيشكسوتان كشتي قائل بود. قبل از انقلاب چند بار با هم مسابقه داديم كه با توجه به سابقه بيشتر فعاليت من دركشتي، او هرگز حرمت پيشكسوتي مرا نشكست. حتي در يكي از مسابقات كه در شهر اصفهان برگزار مي‌شد من و او بايد با هم كشتي مي‌گرفتيم. او گفت كه حاضر نيست با من كشتي بگيرد علت را پرسيدم، پس از امتناع بسيار گفت: «چون شما خسته مي‌شوي و نمي‌تواني با حريف بعدي كشتي بگيري و براي تيم مقام بياوري.» سرانجام پس از كلي اصرار و خواهش به كشتي با من تن داد. اما با شناختي كه از مهارت و قدرت بدني او داشتم، متوجه شدم كه به عمد تن به شكست داد تا حرمت من و تيم شهرش حفظ شود.

دفتر اعمال!

 

حسين معمولاً شبها يكي دو ساعت ورزش مي‌كرد. آن هم ورزشهاي سنگين. هفته‌اي يكي دوبار فاصله پادگان غدير اصفهان تا زرين‌شهر را ازميان كوهها پياده طي مي‌كرد. طي اين مسير، 24 ساعت طول مي‌كشيد. گاهي هم به كوه مي‌رفت و در آنجا به مناجات مي‌پرداخت. او دفترچه يادداشتي داشت كه اكثر دوستانش آن را به خاطر دارند. صفحات داخل آن را به جدولهاي محاسبه نفس و گناهان يوميه تبديل كرده بود. او هر روز كارهاي خود را بررسي مي‌كرد و از نفس خويش حساب مي‌كشيد. به محض اينكه بحثي پيش مي‌آمد سريع داخل جدولها علامت مي‌زد و شب كه مي‌شد با بررسي آنها سعي مي‌كرد در روزهاي بعد ميزان حسناتش را بالا ببرد. با نگاهي به اين دفتر، بعضي از اعمال او را از نظر مي‌گذرانيم: «سكوت در برابر باطل! شب 1/10/58 در تاكسي سوار شدم ترانه گذاشته بود، اخطار نكردم كه راننده ضبط را خاموش كند.» «بي نظمي‌در كار: روز شنبه بدون اينكه كار مثبتي انجام دهم گذشت ...»، «نماز بدون وقت: شب هنگاميكه اذان مي‌گفتند در جايي مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت به جا بياورم ...»

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۳ساعت 20:10  توسط  

                    كار گردان سلمان

۱۳۸۶/۰۸/۰۳: تاريخ

كار گردان سلمان و حسين قجه اى كه فرمانده اش بود در عمليات بيت المقدس اين بود: پيشروى در امتداد جاده اهواز ـ خرمشهر و استقرار در آنجا. عمليات كه شروع شد كار بخوبى پيش رفت و گردان در همان مسير مستقر شدند. اما در ادامه دشمن شروع مى كند به زدن پاتك هاى شديد. منطقه دست به دست مى شود. سرانجام گردان در غرب جاده آسفالت پدافند مى كند. بچه ها در محاصره عراقى ها قرار مى گيرند اما عقب نشينى نمى كنند. كافى بود حسين عقب نشينى مى كرد آنگاه كل عمليات شكست مى خورد محاصره بسيار سختى بود. روبرو تانك بود و خاكريزى كه بچه ها به آن چسبيده بودند. باران خمپاره ها هم لحظه اى قطع نمى شد. حسين هر روز مى رفت عقب و تعدادى نيرو با خودش مى آورد. اما بر آمار شهدا هر لحظه افزوده مى شد. از بالاى خاكريز كه نگاه مى كرديم فقط تانك بود و تانك. كار به جايى كشيد كه حسين خودش آرپى جى به دست گرفت و تانك ها را شكار مى كرد. من گلوله گذارى مى كردم او شليك. دشمن تانك هاى تى-۷۲ را هم وارد ميدان نبرد كرد. اين تانك ها گلوله آرپى جى به سختى در آنها اثر مى كرد و ما من هم

 

مى دانستيم چطور بايد با آنها مقابله كنيم. هرچه شليك مى كرديم كمانه مى كرد. آنها هم با خيال راحت آمده بودند روى خاكريز و شليك مى كردند. هر جنبنده اى كه تكان مى خورد قسمتش گلوله تانك بود. حسين همه اينها را مى دانست اما هيچ وقت چمپاتمه نزد. بلند شد. آرپى جى اش را گلوله گذارى كرد و رفت بالاى خاكريز. اول ديدى زد. تانك را ديد. آرام ضامن آن را كشيد و بعد شليك. تانك به آتش كشيده شد. همه خوشحال بودند. حسين سريع خزيد. آمد پشت خاكريز. همزمان با او تانكى ديگر شليك كرد. خاكريز از زمين كنده شد و موج انفجار حسين را به گوشه اى پرتاب كرد. گوش هايش سنگين شده بود اما از پا نايستاده باز هم بلند شد. به اصغر گفت: يك گلوله ديگر بده! دوباره راه افتاد. دوباره او بود و نبرد با تانك ها! اين بار تانك هاى تى-۷۲! باز هم نشانه روى و شليك! اما گلوله كمانه كرد. حسين سريع پائين آمد. جايش را عوض كرد. اين بار گلوله تانك به او نرسيد. قبضه را كه گلوله گذارى كرد بى سيم به صدا درآمد. حاج احمد بود. به او اصرار مى كرد كه برگردد اما حسين نمى پذيرفت. حاج احمد با عصبانيت و غيظ دستور داد. اما حسين گفت: حاجى! من يا با همه نيروهايم مى آيم يا هيچ! حاج احمد التماس كرد اما جواب حسين باز هم نه بود. آخر سر گفت: حاجى حلالمان كن، ديدار به قيامت! ساعتى بعد حاج همت در روز روشن از حلقه محاصره عراقى ها گذشت و خود را به ما رساند تا شايد حسين را راضى به بازگشت كند. اما اصرار او هم سودى نداشت. حاج همت تنها بازگشت. محاصره تنگ تر شده بود. اما بچه ها مقاومت مى كردند. نيروهاى كمكى هنوز نرسيده بودند. حسين ۳ روزى مى شد كه نخوابيده بود. يك بار ديگر به اصغر گفت: آرپى جى را مسلح كند. اصغر هم اطاعت مى كند. آرپى جى به دست از خاكريز بالا مى رود و آماده شليك مى شود. اما اين بار تانك پيش دستى مى كند و گلوله اش درست سينه خاكريز زير پاى حسين را مى شكافد. حسين از بالاى خاكريز به پائين مى افتد. اصغر سريع مى آيد بالاى سرش. قبضه هنوز در دستش است. آن را رها نمى كند. اما اين بار حسين ديگر بلند نمى شود. فرشته ها رسيده اند. او بايد برود. سرخ و خونين بال.

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۳ساعت 9:20  توسط  

                    شهیدی که روز عاشورا متولد شد

۱۳۸۶/۰۸/۰۲: تاريخ

 

تاريخ تولد :عاشورای سال1337

نام پدر :حاج جواد

تاریخ شهادت : 1361/2/16

محل تولد :اصفهان /زرين‌شهر

طول مدت حیات :24

محل شهادت :جاده اهواز-خرمشهر

مزار شهید : گلستان شهدای زرین شهر

 

 

 

 

ظهر روز عاشورای سال 1337 در زرین شهر اصفهان متولد شد . تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد. همزمان با تحصیل در رشته ورزشی کشتی نیز فعالیت می کرد و با توجه به علاقه زیاد، خیلی زود توانست پله های ترقی را طی کند و موفق به کسب مقام قهرمانی کشتی جوانان کشور در وزن 48 کیلوگرم شود و به اردوی تیم ملی نیز راه پیدا کند. فعالیت های سیاسی و مبارزاتی خود را از دوران نوجوانی شروع کرد . وبارها از طرف ساواک تحت تعقیب قرار گرفت .پس از پیروزی انقلاب اسلامی و  شروع درگیری ها در شهرهای مختلف ، به کردستان رفت و با ضد انقلاب به مبارزه پرداخت . در شکست حصر باشگاه افسران سنندج نقش بسیار زیادی داشت . ودر ماموریت کردستان بود که با حاج احمد متوسلیان آشنا شد و در سایه این دوستی و مودت بود که عملیات های مختلفی را به کمک هم به موفقیت رساندند .برای مدتی فرماندهی توپخانه سپاه مریوان را پذیرفت . پس از آن جهت آزادسازی دزلی که حکم قرارگاه و سرپل اصلی باندهای ضد انقلاب درغرب کشور را داشت به عنوان فرمانده عملیات انتخاب شد . این عملیات در منطقه صعب العبور و بر فراز قله هایی که ارتفاع آنها 3 تا 4 هزار متر است با موفیقت کامل انجام گرفت و پس از آزادسازی به عنوان فرمانده محور دزلی منصوب شد . اولین نفری بود که از طرف حاج احمد متوسلیان برای فرماندهی نخستین گردان تیپ 27 محمد رسول الله (ص) انتخاب شد. در عملیات فتح المبین به همراه گردان تحت امرش با نفوذ 25 کیلومتری در بین مواضع دشمن ، نقش اصلی را در تصرف توپ خانه عراق داشتند و ستون فقرات سپاه چهارم ارتش عراق را در هم شکستند و 180 قبضه توپ به غنیمت گرفتند .

در سال 1361 و عملیات الی بیت المقدس (فتح خرمشهر) به همراه نیروهای دلاورش در ایستگاه گرمدشت جاده اهواز خرمشهر در مقابل دو تیپ زرهی عراق قرار گرفتند و شش شبانه  روز با مقاومت عاشورایی جلوی پیشروی نیروهای عراق را به ارزش از دست دادن جان خود و اکثر شیر بچه های دلاورش گرفتند .تا اینگونه مرحله اول عملیات تثبیت شد و مقدمه آزاد سازی خرمشهر در سوم خرداد 1361 فراهم گردید . حماسه ای که فرماندهان این عملیات اذعان داشتند که اگر انجام نمی شد . کل عملیات به مشکل بر می خورد و فتح خرمشهر ممکن نمی شد . 



 

 

سلام بر آنان ، در روزي كه زاده شدند و در روزي كه شهيد شدند

و در روزي كه ديگر بار زنده برانگيخته خواهند شد

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۲ساعت 22:16  توسط  

                    داغ حسین و اشک همت

۱۳۸۶/۰۸/۰۲: تاريخ


داغ حسین و اشک همت



جمعه_دهم اردیبهشت 1361_مرحله اول عملیات بیت المقدّس_در این شب تیب 27 محمد رسول الله با اعزام رزمندگان خط شکن« گردان سلمان» به سوی جاده« اهواز_خرمشهر» مرحله نخست عملیات بیت المقدّس را شروع کردند.

هدف تصرّف جاده استراتژیک « اهواز_خرمشهر» بود.زیرا با شکستن خط دشمن در این منطقه، نیروهای ما تانک و ادوات زرهی و مکانیزه خود را به سرعت روی جاده مستقر می کردند و به سوی خرمشهر به حرکت در می آوردند. نیروهای « گردان سلمان» حوالی ساعت ده شب با عبور از رود کارون و رسیدن به جاده با دشمن درگیر شدند. آن هم در شرایطی که گردانهای دیگر پشت خط منتظر بودند تا با شکسته شدن خط توسط گردان تحت امر « حسین قجه ای» بتوانند از سمت چپ و راست دشمن وارد عمل شوند. بچه های گردان سلمان در همان لحظات اول رسیدن به خط دشمن، حوالی ساعت یازده و نیم شب گرفتاره حلقه محاصره نیروهای عراقی شدند. ارتش عراق از حسّاسیت منطقه با خبر بود، به همین دلیل دو تیپ تقویت شده زرهی و مکانیزه را به منطقه درگیری فرستاد.

« حاجی جان ! خط را شکستیم....ولی حالا آفتادیم توی حلقه، دارن از پشت سرو روبرو بچه هامونو می کوبند،مفهومه؟!....»

این صدای مضطرب امّا محکم حسین بود که از پشت گوشی بی سیم« پی.آر.سی» به گوش«حاج همت» می رسید.حاجی لحظه ای سکوت کرد، بعد بلافاصله با بی سیم روی کانال دو تیپ مجاور یعنی« نجف اشرف» و «عاشورا» رفت.با همانگی که حاج همّت با فرماندهان این د تیپ انجام داد؛ گردانهای نجف و عاشورا هم از دو جناح به خط زدند و درگیر شدند ولی خط شکسته نشد، زیرا قلب دست دشمن بود و حرکتهای جناحی فایده ای نداشت   *

از سوی دیگر بدلیل نزدیکی بیش از حدّ گردان سلمان با دو تیپّ محاصره کننده امکان استفاده از آتش پشتیانی نبود؛ زیرا احتمال زیر آتش گرفتن نیروهای خودی زیاد بود.این وضع تا ساعت دو و نیم شب ادامه داشت و اوضاع بسیار وخیم شد.کار به جایی کشید که حاج همت بهد از مشورت با حاج احمد متوسلیّان تصمیم گرفت گردان تازه نفسی را به صحنه نبرد اعزام کند. منتهی قبل از این کار قرار شد گردان سلمان به هر قیمتی به عقب برگردد.به همین دلیل حاج همّت روی کانال حسین قجه ای رفت:

همّت: « حسین جان!....باید برگردی عقب»

حسین:« اگر من توان شکستن خط محاصره پشت سرم را داشتم چرا برگردم عقب؟خب،خط جلو را می شکنم میروم طرف خرّمشهر!»

مکالمه حاج همّت و حسین دقایقی طول کشید که سر انجام حسین در جواب اصرارهای بی امان حاج همّت،حرف آخرش را زد و گفت:« حاجی جان! یک کلام بر نمی گردم. شما هم هر کاری که دلتان خواست بکنید.والسّلام!».حاج همّت هم قید این مکالمه بی فایده را زد و بلافاصله همراه تعدادی نیرو و دو بی سیم چی راهی خط شد.

بامداد شنبه،یازدهم اردیبهشت بود که حاج همّت و همراهانش حلقه محاصره را بطور معجزه آسایی شکستند و به محلّ استقرار گردان سلمان رسیدند.آنجا بود که حاج همّت دلیل اصرارهای حسین بر ماندن را فهمید؛تعداد نیروی قادر به رزم گردان سلمان از سیصد و پنجاه نفر به سی و دو نفر رسیده بود.ما بقی نیروها یا شهید و یا مجروح در گوشه ای افتاده بودند.

حاج همّت زیر آن آتش سنگین همچنان به حسین اصرار می کرد بر گردد و حسین انکار می کرد،تا جایی که حاج همت برای اولین بار گفت:« من به تو دستور می دهم برگردی!». ولی حسین حرف حاجی را دور زد و گفت:« گردانی را که بچه هایش شهید و مجروح شدند در این قتلگاه رها کنم و برگردم عقب؟نه حاجی شما برگرد عقب ما به یاری خدا مقاومت می کنیم!». باز هم حاجی جلوی حسین کم آورد و دیگر حرفی برای گفتن نداشت.حاج همّت بعد از دقایقی که با دوربین مواضع دشمن را مورد بررسی قرار داد با حسین و بچه های گردان خداحافظی کرد تا به عقب برگردد.آنها برای برگشتن باید دوباره از حلقه محاصره عبور می کردند. حاج همّت و همراهانش در میان آن آتش سنگین با هر مصیبتی خود را به عقب رساندند. هوا کم کم روشن می شد و وضعیّت خطرناک تر! زیرا با روشن شدن هوا آتش هواپیماها و هلیکوپترها هم بر منطقه اضافه می شد.

 ساعت هشت صبح یازدهم اردیبهشت بود که حاج همّت دستور داد گردانهای عمّار و انصار وارد عمل شوند و به هر طریقی حلقه محاصره دشمن را بشکنند. به یاری خدا ساعت دوازده ظهر پس از چهار ساعت درگیری این دو گردان توانستند حلقه محاصره را بشکنند و به مواضع گردان سلمان برسند.

وقتی نیروهای این دو گردان به بچه های« گردان سلمان» رسیدند؛حتی یک نفر از آنها هم زنده نمانده بود.حتّی خود حسین هم در آخرین لحظات به طور مظلومانه ای شهید شده بود. آری بچه های گردان سلمان خوب ایستادگی کردند....!!!.

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۲ساعت 17:25  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com