تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    جاده اهواز خرمشهر

۱۳۹۸/۰۲/۰۹: تاريخ

 

 

 

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۸/۰۲/۰۹ساعت 10:46  توسط  

                    سرنوشت فتح خرمشهر

۱۳۹۵/۱۲/۲۴: تاريخ

 

روایت سردار شهید علی بوربور از  نبرد نفس گیر جاده اهواز خرمشهر

 

    ... گردان ما پشت خاکریزی در امتداد جاده ی اهواز - خرّمشهر، در غرب جاده ی مزبور مستقر شده بود. دشمن، آتشفشانی از آتش را روی سر بچه های گردان ما می ریخت. مثل باران، آتش توپ و خمپاره بود که بر روی خاکریز ما نازل می شد. تانک های عراقی هم از دو طرف -سمت چپ و از طرف شمال خرّمشهر اشغالی و از روبه روی ما - به طرف مان پیشروی می کردند. کافی بود یک نفر سرش را برای دید زدن آن سوی خاکریز، کمی از لبه ی خاکریز بالابکشد؛ جوابش یک گلوله ی مستقیم تانک بود.
    طی آن مدتی که در غرب جاده بودیم، برادر حسین قجه ای هر از چندی یک بار به عقب می رفت و برای گردان ما که بی وقفه نیروهایش تحلیل می رفت، نیرو می آورد. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که سرنوشت کل مرحله ی اول عملیات، بستگی به حفظ مواضع گردان سلمان داشت. لحظه به لحظه بر آمار شهدای گردان افزوده می شد؛ ولی خدا گواه است هیچ کس از بچه ها حاضر نبود حتی یک وجب از غرب جاده عقب نشینی کند. در گرماگرم درگیری مستقیم با تانک های دشمن، حسین قجه ای خود آر.پی. جی به دوش می گرفت و شلیک می کرد...

 

 مصاحبه شهید بروبور ، یکشنبه بیست و شش اردیبهشت 1361، 

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۵/۱۲/۲۴ساعت 9:34  توسط  

                    کباب و شراب !

۱۳۹۲/۰۶/۱۲: تاريخ

                    سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد...



چند روزي از شهادت حسين گذشته بود که در حال چسباندن اعلامیه های او به دیوارهای شهر بودیم . مردي تا چشمش به تصاوير حسين افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. و گفت  خاطره اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم، كنار زاينده رود، بساط عيش و نوش و مسكرات و موادمخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه صداي پايي به گوشمان خورد و فرد ی را در تاريكي ديديم که داشت به طرف ما می آمد. تا آمديم وسايل را جمع كنيم آن مرد مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد. جلوتر كه آمد ، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرانه گفت كه بنشينيم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان. يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، درحالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت: من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممان عاقبت به خير مي شويم؟ و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي دانيد كه از عهده اش برمي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سرمشق قرار دهند نه اين كه اعمال ما را ملامت كنند... واقعاً شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم. همه وسايل معصيت و مشروبات را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت....


 نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۶/۱۲ساعت 21:44  توسط  

                    یک ضد انقلاب و یک کمونیست کامل

۱۳۹۰/۰۷/۱۹: تاريخ

تابستان سال 1358 هم زمان با اوج گیری ، درگیری ها در کردستان و آذربایجان غربی ،حسین قجه ای مدتی ناپدید شد . خود او بعدها در ارتباط با این ماجرا گفته است :

<< ... اوایل غائله کردستان من خیلی کنجکاو شدم که بروم و از نزدیک ، کردستانی که این همه درباره اش حرف می زنند را ببینم. بهتر آن دیدم که خانواده ام از تصمیمی که گرفته ام خبردار نشوند . برای همین به آن ها این طور وانمود کردم که از انقلاب بریده ام و می خواهم از سپاه استعفا بدهم . برای آن که کردستان را به خوبی بشناسم ، لباس کردی تن کردم و بدون اینکه به کسی اطلاع بدهم ، عازم غرب کشور شدم . رفتم و همه شهرها از جمله سنندج ، پاوه ، مریوان و...را که دست ضد انقلاب بود ، گشتم. آن روزها کافی بود به کسی به عنوان پاسدار مشکوک شوند . بی بروبرگرد سرش را می بریدند . البته سفر بی خطری نبود . در سنندج ضد انقلابیون جلویم را گرفتند و گفتند که قیافه من به پاسدارها می خورد. خونسردی خودم را حفظ کردم . هر چند آماده پذیرش هر خطری بودم ، گفتم که ای بابا ، من خودم دنبال این پاسدارها می گردم . خیلی جالب بود. خودم تا آن لحظه نفهمیده بودم چه دسته گلی به آب داده ام. در هنگامی که هر کس ریش داشت به عنوان پاسدار دستگیرش می کردند، من لباس کردی پوشیده بودم ، متوجه نبودم که محاسنم بلند است. بدجوری گیر کرده بودم . بیشتر فکر این بودم که چگونه اطلاعاتم را به بیرون از آن جا منتقل کنم . ماموریت خود را تمام شده می دیدم . کار خدا بود که آنها دودل بودند . چند ساعتی مرا در مقرشان نگه داشتند . آن قدر با آنها بحث کردم تا قانع شدند و رهایم کردند . وقتی از دستشان خلاص شدم ، اولین کاری که کردم ،این بود که رفتم و ریشم را زدم و با خیال راحت بین آنها رفت و آمد می کردم . حتی برای اینکه بتوانم فرماندهان اصلی شان را شناسایی کنم ، اعلامیه حزب دمکرات و سازمان کومله را هم برایشان پخش کردم .

شده بودم یک ضد انقلاب و یک کمونیست کامل ! سعی می کردم آن جا چیزی ننویسم که اگر دوباره گیر افتادم ، کارم خراب نشود . در مدت پنجاه روزی که آن جا بودم ، توانستم مقرها ، رهبران ، پایگاه ها و مواضعشان را شناسایی کنم و به خاطر بسپارم تا هنگام حمله از اطلاعات به دست آمده بهترین استفاده را ببرم.>>

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۱۹ساعت 10:13  توسط  

                    بخش به یاد ماندنی

۱۳۹۰/۰۵/۲۸: تاريخ

ماجرای مرد کومله

...حین یکی از درگیری هایی که با افراد ضد انقلاب ( کومله ها ) داشتیم ، یکی از اعضای گروهک ها را اسیر گرفتیم . او را بردیم پیش حسین قجه ای تا تکلیف اش را معین کند . وقتی رسیدیم پیش حسین ، ایشان خیلی راحت نشست جلوی او و گفت : اگر من به دست تو اسیر می شدم ، با من چه می کردی ؟ آن شخص با گستاخی گفت : می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم . حسین خندید و گفت : فرمانده تان با من چه می کرد ؟ جواب داد : تو را می کشت . حسین برخاست و خیلی جدی گفت : تو فکر می کنی حالا ما با تو چه کار می کنیم ؟ مرد نگاهی به ما انداخت و گفت : حتما مرا می کشید یا شاید به زندان می اندازید . حسین قجه ای خنده ای کرد . دستور داد مقداری آذوقه به او بدهند و بعد گفت : ولی من تو را آزاد می کنم . بعد او را رها کرد که برود . مرد هم گونی پر از مواد غذایی را به دوش گرفت و از مقر خارج شد . ما خیلی ناراحت شدیم و به این کار حسین اعتراض کردیم و گفتیم که ، او را  در حال تیر اندازی گرفته ایم . قجه ای پاسخ داد :

این ها را که می بینید ، از روی نداری و فقر می جنگند ،

من این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام باز گردد .روز بعد ، در کمال تعجب دیدیم آن شخص ضد انقلابی که روز قبل حسین قجه ای آزادش کرده بود ، همراه 20 نفر از نیروهای ضد انقلاب ، خود را با اسلحه به سپاه دزلی تسلیم کردند.

به نقل از همرزم شهید

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۲۸ساعت 13:26  توسط  

                    پسر آقای سناتور

۱۳۹۰/۰۵/۰۹: تاريخ

سردار شهید یوسف کابلی

یک هفته بعد از ازدواج ، یوسف راهی جبهه شد . پس از مدتی به تهران برگشت ودر یکی ازمناطق جنوبی تهران خانه ای اجاره کرد تا به قول خودش به بهشت زهرا (س) نزدیک ترباشند و خانواده اش پس از شهادت او راحت تر سر مزارش بروند.یک سال از ازدواجش می گذشت . بعد ازظهر یکی از روزها ، یوسف که به دلیل شهادت حسین قجه ای ، از رفقای صمیمی اش ،غمگین بود ، به مخابرات رفت تا با تهران تماس گرفته خبری از خانواده بگیرد. وقتي هم خبر تولد بچه هاش رو شنيد اولي رو به نام حسين قجه اي ،حسين گذاشت دومي رو هم به ياد عليرضا ناهيدي گذاشت ، عليرضا...




قسمتی از نامه سردار شهید یوسف کابلی به فرزندانش

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پسران خوبم سید حسین و سید علی رضا ، سلام علیکم

 

ان شاء الله که حال شما و مامان خوب باشد و در پناه خدای مهربان سلامت باشید . من هم الحمدالله خوبم و دعاگوی شما. می دانم آن طور که لایق شماست ، به شما خدمت نکرده ام ، ولی خدا می داند که در قبال خون شهدا که هر قطره اش راهنما و دریای رحمت و نور است ، شرمنده ام و عقب مانده . ان شاء الله شما دو برادر ، که نام تان نام دو شهید بزرگ جبهه هاست ، بتوانید طلبه شوید و ادامه دهنده ی راه شهدا و راه امام حسین (ع) باشید که پایه گذار قیام و ظهور امام زمان (عج) است.می دانم که شما از نسل امام حسن (ع) و پیغمبر (ص) و خون تان و شیرتان پاک و حلال است ، پس تقوا پیشه کنید و از حرام و شبهات بپرهیزید ....

 برای عظمت اسلام و ظهور امام زمان (عج ) دعا کنید و بدانید مومن نمازش اول وقت و حتی الامکان به جماعت است و آن هم حتی الامکان با خضوع و خشوع قلب ...

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۰۹ساعت 12:48  توسط  

                    حق علیرضا بود که شهید شود

۱۳۸۷/۰۸/۲۴: تاريخ

حق علیرضا بود که شهید شود

یک بار با جواد تاجیک نشسته بودیم، حرف از زحمت هایی که بچه ها می کشند می زدیم، در این بین زحمات علیرضا رستمی بیشتر از بقیه بود، بیشتر، سخت تر و بدون هیچ ادعایی یکباره هر دو با هم گفتیم اگر قرار باشد از بین همه بچه های راویان شهید شود، قطعا آن یک نفر *علیرضا رستمی* است...

روز سوم فروردین 1384 بود، بعد از نماز صبح، با عجله خودم را رساندم به ایستگاه ماشین های اهواز، از آنجا سوار یک پژو شدم و به سمت اهواز حرکت کردم، به امید آن که حال علیرضا خوب شود و در رساندنش به تهران کمک حالش باشم.

وقتی رسیدم بیمارستان، آقای بستاک و عباس کرمی و امیریان را دیدم، آنها گفتند: حال علیرضا بدتر شده است و دائما در حال بدتر شدن است.

تا ساعت 12 نیمه شب در بیمارستان به این طرف و آن می دویدیم. از خستگی گوشه ای خوابم برد.

جواد آمد و بیدارم کرد و گفت: سید یادته یه روز داشتیم می گفتیم- اگر قرار باشد یکی از راویان شهید شوند کیست؟ و تو گفتی رستمی-؟

سر بر شانه های همدیگر گذاشتیم و های های شروع کردیم به گریه کردن

منبع : سایت راویان نور

 نوشته شده در  ۱۳۸۷/۰۸/۲۴ساعت 7:22  توسط  

                    جاده اهواز خرمشهر

۱۳۸۷/۰۲/۱۴: تاريخ

علیرضا همیشه ناراحت بود که بچه ها در جاده اهواز- خرمشهر که محل اصلی عملیات بیت المقدس و حماسه گردان سلمان و شهادت حسین قجه ای بوده است؛ می خوابند.

توی اردوی عملی دوره سوم که بودیم ، وقتی داشتیم از همان جاده می گذشتیم، همه را بیدار کرد و حماسه گردان سلمان و حسین قجه ای را برایمان روایت کرد.

.....................

وقتی که توی دوکوهه  او به همراه محمد گودرزی سوار ماشین شدند و عازم خرمشهر شدند، سوار یک تاکسی شدم و اول آمدم اهواز و بعد آبادان و سپس به خرمشهر رسیدم.

توی مقر به یکباره جواد تاجیک به طور وحشتناکی ، خبر تصادف رستمی را به من داد،..........

 فردا صبح از خرمشهر راهی اهواز شدم، وقتی کنار جاده ماشینشان را دیدم که چگونه در کنار جاده اهواز خرمشهر افتاده، حماسه ای دیگر از این جاده در ذهنم نقش بست.

حماسه مرد خستگی ناپذیر راویان " شهید علیرضا رستمی"

شهید" علیرضا رستمی" راوی خستگی ناپذیر که در جاده اهواز- خرمشهر آسمانی شد

 

 نوشته شده در  ۱۳۸۷/۰۲/۱۴ساعت 14:36  توسط  

                    قوطی کمپوت

۱۳۸۶/۱۲/۱۱: تاريخ

قوطی کمپوت

یکی از معجزات الهی که منجر به پیروزی عملیات فتح المبین شد اخرین شناسایی شب قبل از عملیات بود.من و حسین قجه ای و محسن وزایی برای یافتن بهترین مسیر هدایت گردان به پشت جبهه دشمن وتصرف توپخانه انها به ماموریت رفتیم... پس از اتمام کار شناسایی برای استراحت دور دور هم نشسته وکمپوتی باز کردیم ودر حالیکه آرام صحبت می کردیم مشغول خوردن شدیم وبه یکدیگر تاکید میکردیم که قوطی خالی را با خود ببریم تا نشانی از خود به جای نگذاشته باشیم. با خوشحالی به مقر باز گشتیم پس ار ارایه گزارش کار ناگهان به خاطر آوردیم که غفلت کرده وقوطی را همان جا گذاشته ایم.....دیگر کاری نمیتوانستیم بکنیم وفقط به خدا توکل کردیم... اوایل شب بعد چند ساعتی پس از حرکت گردان محسن وزوایی با بیسیم اعلام کرد که راه را گم کرده است.....همه نگران بودند حتی فرمانده مان حاج احمد متوسیان(فرمانده ای که با گذشت چندین سال اسارت همچنان چشم به راهش مانده ایم ...خدایا چقدر انتظار مگر...)به سجده رفته وبا گریه به پروردگار التماس می کرد...چند لحظه بعد خبر داده شد که گردان راش را پیدا کرده وعملیات با رمز یا فاطمه الزهرا(س)آغاز شد......بعدها فهمیدیم فرمانده گردان مسیر را از روی همان قوطی جامانده پیدا کرده است...همیشه میگفتم خدا اینگونه شری را به خیر رقم زد

 راوی سردار شهید عباس کریمی

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۱۲/۱۱ساعت 15:2  توسط  

                    خاطراتی از شهید قجه ای

۱۳۸۶/۰۸/۱۳: تاريخ

خاطراتی از شهید قجه ای

حسين كه از قدرت بدني خوبي برخوردار بود، هيچ گاه سعي نكرد زور خود را به رخ ديگران بكشد. يكي از همرزمان او وقتي شهيد قجه اي فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، درباره برخورد او با مجروحآن تعريف مي كند:
- حسين ابهت خاصي داشت. قدرت بدني در كنار رفتار متين و با وقارش شخصيتي به او بخشيده بود، طوري كه اراذل و اوباش منطقه از او هراس داشتند. گاهي عده اي از آنها را جمع مي كرد و شبآنه به مقر سپاه مي آورد. كنارشان روي زمين مي نشست و شروع مي كرد به نصيحت كردن. وقتي از او پرسيدم چرا آنها را در تاريكي شب به مقر سپاه مي آوري؟ پاسخ داد! اگر در روز روشن و جلوي مردم اينها را به اينجا بياوريم، خجالت زده مي شوند و ضربه مي خورند. 
یک از نزدیکان شهید تعريف مي كند:
- چند روزي از شهادت حسين قجه اي گذشته بود كه من و چند نفر ديگر از بچه ها در حال چسبآندن پوسترها و اعلاميه هاي او به ديوارهاي شهر بوديم. نزديك گلزار شهداي زرين شهر رسيديم، مردي تا چشمش به تصاوير حسين افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. علت را كه پرسيدم، گفت: من براي مرگ برادرم اينقدر گريه نكرده بودم كه براي شهادت اين عزيز. در جواب سوال ما گفت: خاطره اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم، كنار زآينده رود، بساط عيش و نوش، مسكرات و مواد مخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه صداي پايي به گوشمآن خورد و فرد سپاهي اي را در تاريكي ديديم. تا آمديم وسايل را جمع كنيم آن سپاهي مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد. جلوتر كه آمدم، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرآنه گفت كه بنشينييم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان. يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، در حالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت: من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممآن عاقبت به خير مي شويم؟ بعد هم اسلحه و حكم خود را به ما نشان داد و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي دآنيد كه از عهده اش بر مي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سر مشق قرار دهند نه اين كه اعمال ما را ملامت كنند.......
واقعا شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم. همه وسايل معصيت. حرام خوارگي را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت.

 


فعالیتهای پس از انقلاب

سرانجام انقلاب اسلامي پيروز شد. چند ماه بعد ازپيروزي، منافقين دست به كار شدند و در مدارس به تبليغ وسيع پرداختند. افكار نوجوانان و جوانان را تحت تاثير قرار داده، سعي مي كردند به هر نحوي كه شده، آنها را جذب كرده،از مسير اسلام و انقلاب و امام باز دارند.

در مدرسه اي كه حسين درس مي خواند، يكي از معلمين گرايش شديدي به سازمان منافقين داشت و اهداف اين گروهك پليد و وابسته را براي دانش آموزان طرح مي كرد. حسين چندين بار سعي كرد با صحبت، او را از اين كار باز دارد كه موفق نشد، تا سرانجام به درگيري شديد ميان او و معلم منجر شد. از همان جا حسين عزم خود را براي مبارزه با خط نفاق و گروهك هاي وابسته جزم كرد و فهميد كه دشمنان هنوز نمرده آند، بلكه لباس عوض كرده آند.
فرماندهي سپاه زرين شهر تشكيل گروه ضربت براي مبارزه با مواد مخدر و توزيع كنندگان آن، يكي ديگر از فعاليت هاي حسين پس از انقلاب بود. در پي صدور فرمان امام خميني مبني بر تشكيل سپاه پاسداران، حسين به اين نهاد انقلابي پيوست و در تشكيل و سازماندهي سپاه زرين شهر نقش بسزايي داشت و خود نيز را به عهده گرفت. دوستانش درباره آن روزها چنين مي گويند:
در ايامي كه حسين فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، برنامه خاصي براي خود تنظيم كرده بود. بعد از ساعت 12 شب كه مي ايستاد به نماز شب ما مي رفتيم براي گشت در شهر وقتي بر مي گشتيم مي ديديم هنوز در حال نماز است. معمولا قبل از شروع نماز يكي دو ساعت ورزش مي كرد، آن هم ورزش هاي سنگين. هفته اي يكي دوبار فاصله پادگان غدير اصفهان تا زرين شهر را از ميان كوهها پياده طي مي كرد. طي اين مسير 24 ساعت طول مي كشيد.

گاهي هم به كوه مي رفت و در آنجا به مناجات مي پرداخت.

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۱۳ساعت 10:41  توسط  

                    صبحگاه

۱۳۸۶/۰۸/۰۸: تاريخ

صبحگاه

صبح بود و كم كم داشت آفتاب روي حياط پادگان دوکوهه پهن مي شد

هوا خيلي سرد بود .بچه هاي پادگان دوكوهه ،با بي حالي براي مراسم صبحگاه آماده مي شدند .حاج احمد پشت پنجره اتاقش ايستاده بود .دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با نگاه عميق حركات بچه ها را برانداز مي كرد روي ميز كارش ،مقداري كاغذ ،نقشه و طرح بود و يك قرآن كوچك كه مثل كتاب مرجع ،در همه گرفتاريها راهنما و قوت قلبش بود .چند دقيقه اي كه به تماشا ايستاد ،انگار در ذهنش به نتايجي رسيد .برخاست ،از اتاق بيرون زد و يكراست سراغ بچه ها رفت .صداي حاج احمد ،چرت همه را پراند :«برادران همه به خط .من اينطور صبحگاه را قبول ندارم .بايد يك فكر اساسي بكنيم تا تيپ ما مراسم صبحگاه درست و حسابي داشته باشد .»

 

همه مثل مجسمه سرجايشان ماندند ،حاج احمد را خوب مي شناختند ،مي دانستند با برنامه هاي بي ثمر مخالف است و هميشه دنبال طرحهاي تازه و موثر مي گردد .سرتاپا گوش ،منتظر ماندند .حاجي محكم و قاطع فرياد زد «حالا دورتادور حياط را بدويد .»تيپ يكپارچه شروع به دويدن كرد .نيم ساعت ،همين طور دويدند .كم كم نق نق بچه ها از ميان از ميان گرپ گرپ قدمهايشان شنيده مي شد .«حسين قجه اي»با قد و قامت ريز و فلفلي اش ،جلو صف مي دويد حسابي به نفس نفس افتاده بود ؛ ولي لحظه اي از رفتن نمي ماند .كند كرد و گفت :«بچه ها مطيع باشيد .حرفهاي حاجي را گوش كنيد .به او اعتماد داشته باشيد .»

 

نفسش ياري نمي كرد .بچه ها با قوت قلب بيشتري ،پابه پاي او مي دويدند .حسين را همه قبول داشتند ؛ولي حقيقتش نه به اندازه حاجي .بالاخره به يك تكه زمين گل آلود كه درست سر راهشان بود ،رسيدند .گل و شل زياد بود همه متوقف شدند  .

حتي نمي توانستند فكرش را هم بكنند كه در آن محدوده ،مي توانند بدوند .يكدفعه حاجي جلو پريد و دست زير بغل قجه اي انداخت و او را به ميان آب و گل پرت كرد .قجه اي تا آمد به خودش بجنبد ،كار از كار گذشته بود .به فرمان حاجي در آن آب و گل خيز رفت .پشت سرش رضا دستواره بود .من و من كرد و گفت :«حاجي اجازه بده روي زمين خشك خيز بروم .اين خيلي افتضاح است .»حاجي احمد معطلش نكرد .او را هم پرت كرد .دستواره هم پشت قجه اي ،خيز رفت .حالا نوبت حاج همت رسيده بود .او يك نگاهي به بچه ها انداخت و يك نگاهي هم به حاج احمد .بچه ها پچ پچ مي كردند كه :«نه بابا !حاجي حتما حرمتش را نگه مي دارد .اين حاج همت است .با يك بسيجي معمولي يا يك سرباز فرق مي كند ...»

 

حاج همت به آسمان نگاهي انداخت .نفسش را بيرون داد و منتظر ايستاد .ناگهان دستهاي حاجي بالا رفت و روي شانه هاي حاج همت پايين آمد و او را روي زمين خواباند .آن همه چشم ،مات و مبهوت ،به آنان دوخته شده بود .حاج احمد نهيب زد :«يا الله برو !»حاج همت رفت .پشت سرش يك تيپ آماده شد كه شروع كند .هنوز مردد مانده بود كه حاج احمد ،جلوتر از همه ،تو گلها شيرجه زد و سينه خيز جلو كشيد .حساب كار دست همه آمد و همگي شروع كردند .در پادگان دوكوهه ،صداي تكبير يك تيپ پيچيد كه دنبال فرمانده دلاورشان ،مشغول انجام صبحگاهي به يادماندني بودند .

 

                              

                                                 

 نوشته شده در  ۱۳۸۶/۰۸/۰۸ساعت 6:17  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com