تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    اولین دیدار

۱۳۹۶/۰۶/۲۱: تاريخ

 روایت سرلشگر شهید حاج حسین همدانی :

 

 

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۲۱ساعت 8:7  توسط  

                    پهلوان گود گرمدشت

۱۳۹۵/۰۳/۰۱: تاريخ

پهلوان گود گرمدشت

به روایت سرلشگر شهید حاج حسین همدانی

در عملیات الی بیت المقدس و محمور عملیاتی محرم بعضی از گردان ها از چادرهای شان در سه راهی شادگان به ساحل کارون منتقل نشده بودند . از جمله این واحدها ، گردان ادغامی سلمان فارسی +169 بود . حسین قجه ای به همراه نیروهایش در چادرها معطل آمدن نفربر بودند وقتی فهمیدند انتظارشان بی حاصل است ، نیروها را با استفاده از دو دستگاه وانت ، خرد خرد به کنار کارون آوردند . طفلک حسین ، آن روز خیلی سختی کشید . هشت گروهان نیرو را چنین وضعی می آورد کنار رودخانه . در این رابطه هیچ کس مقصر نبود .نفربر کم داشتیم . خدای من شاهد است هر وقت به یاد آن همه عسرت و تنگدستی مان می افتم ، تنها کلامی که مرا آرام می کند و تسکین می دهد ، فرازی

از پیام امام (ره) بود .که نوشت : جنگ ما ، جنگ فقر و غنا بود . بعد ازظهر روز دهم اردیبهشت عراقی ها پاتک هایشان را شروع کردند و تا نزدیک غروب آن روز ، این پاتک ها ادامه داشت . همان شب ، عراقی ها بار دیگر از محور شمال خرمشهر و ایستگاه گرمدشت ، کماندوهای تیپ 33 نیرو مخصوص را جلو کشیدند و در منتهی الیه حد چپ محور عملیاتی محرم با گردان ادغامی سلمان +169 به فرماندهی حسین قجه ای به شدت درگیر شدند. در آن جا عراقی ها تمام زورشان را داشتند می زدند

که ولو شده ، متر به متر ، بیایند جلو و بچه های ما را ، از شرق جاده جدا کنند . پایداری حسین قجه ای و نیروهایش ، گل سر سبد مقاومت نیروهای قرارگاه نصر2 محسوب  می شد . غروب روز دوم عملیات ، رفتم سمت محل استقرار بچه های حسین ؛ آن جا ، یک خاکریز ، عمود بر جاده آسفالت اهواز –خرمشهر وجود داشت که عراقی ها ، کماندوهای تیپ33 نیرو مخصوص خودشان را تا پشت آن ، جلو  می کشیدند و به شکل تن به تن ، با نیروهای گردان حسین می جنگیدند . نیروهای گردان سلمان ، همگی بسیجی های اعزامی از سپاه شهرستان کرج بودند و عمدتابچه محصلِ کم سن و سال و خیلی ریز نقش بودند .

این بسیجی های نوجوان کرجی گردان سلمان با مقاومت شان ، برای تیپ 27 محمد رسول ا... آبرو خریدند . و مثل فوجی از شیربچه ها ، همپای فرمانده پهلوان شان می جنگیدند . لباس هایشان ، آغشته به گل و خاک و خون بود و پشت خاکریزها که عمود بر جاده برای آن ها زده بودند می جنگیدند . اصلا آن واقعه را ، نمی توانم همانطور که دیده ام ، بازگو کنم . مخصوصا از روز دوم عملیات که دیگر مشخص شد به دلیل نرسیدن قرارگاه های نصر 5 و نصر3 به جاده ، تمام آن فشار جهنمی دشمن برای عقب زدن قرارگاه های عملیاتی نصر از جاده آسفالت را ، همین بچه های گردان سلمان فارسی تحمل کردند . و دست آخر هم نگذاشتند عراقی ها از خط آن ها عبور کنند.ارتش عراق با لشکر 3 زرهی ، به همراه تیپ 19 کماندویی و تیپ 33 نیروی مخصوص به صورت دیوانه وار روی خط و محور عملیاتی گردان سلمان فارسی  پاتک پشت پاتک اجرا می کردند .در آن یکی دو روز آخر ، حسین قجه ای به قدری از بالای آن خاکریز به سمت تانک های مهاجم عراقی ها آر. پی . جی زد، که پرده های  هر دو گوشش، رشته ای از چرک و خونابه ، جاری بود . به علت چندین شبانه روز بی خوابی ، چشم هایش به رنگ خون درآمده بود و از شدت تورم ، داشتند از حدقه  بیرون می زدند . مثل شمع ، آب شده بود. این چند روز درگیری منجر به شهادت کادرهای گردان و گروهانی گردان سلمان شد و دست آخر روز 15 اردیبهشت ، حسین قجه ای از ناحیه پیشانی مورد هدف تیر دوشکا قرار گرفت و به شهادت رسید .

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۳/۰۱ساعت 10:36  توسط  

                    به آن می گویند: خود انضباطی

۱۳۹۰/۱۰/۲۲: تاريخ

به روایت سردار حاج حسین همدانی :


روزهای اول ، بیشتر با حسین قجه ای محشور بودم . اصولا در مورد بعضی آدم ها، شما لازم نیست حتما تجربه ی آشنایی قبلی زیادی با آنها داشته باشی . فی المثل حسین قجه ای ، از آن سنخ آدم هایی بود که در همان اولین دیدار ، احساس می کردی گویا سال های مدیدی است که با او آشنایی. به این معنا که گویا زمانی ، در گذشته ای که به یاد ندارید ، در مکانی نا مشخص ، با او موهبت دیدار و معاشرتی دلنشین را تجربه کرده اید . ضمن این که انسان بسیار جذابی هم بود . حالا شاید علت عمده ی این جذابیت حسین قجه ای ، به آن عبادت های با حال و راز و نیازهای شبانه اش به درگاه خدا مربوط می شد . عشق عجیبی به مفاتیح الجنان مرحوم محدث قمی(ره) داشت . مقید بود که در دشوارترین شرایط ، دست و دل خودش را در چشمه ی ادعیه ای مثل دعای کمیل ، دعای توسل ، دعای ندبه و دعای سمات شست و شو بدهد. بعد از شهادت مظلومانه اش ، خبر دار شدیم بچه های واحد تعاون تیپ ، موقع جمع آوری وسایل شخصی به جامانده از او در چادر فرماندهی گردان سلمان ، دفترچه کوچکی با جلد آبی رنگ را داخل ساک برزنتی اش پیدا کرده اند . در صفحات این دفترچه ، حسین ضمن نوشتن رخدادهای روزمره و نکات مربوط به شرح وظایف اش در گردان ، برای هر روز صفحه ای را به ظرایف رفتاری خودش اختصاص داده بود . این که مثلا امروز در جمعی نشستم و به مدت نیم ساعت وقت من به بطالت و یا گوش دادن به حرف هایی گذشت که هیچ بار اخلاقی و معرفتی یی نداشت.بعد هم بابت این قضیه خودش را سرزنش کرده بود . به درگاه خدا استغفار می کرد.حسین در خلوت فردی و با خودش این طور صریح و بی تعارف برخورد می کرد . از نعمتی برخوردار بود که این روزها به آن می گویند ( خود انضباطی ) . نه فقط در رفتارهای جمعی ، بلکه حتی در سلوک فردی  و معنوی . جذابیت حسین به خصایل پهلوانی و خلقیات ورزشکاری او هم ربط پیدا می کرد . تواضع غریبی داشت که بین آدم هایی که آن روزها در ورزش کشتی چهره می شدند ، نظیر آن را کمتر می دیدیم . معمولا در بین اشخاصی که توی گود کشتی اسمی و جایگاهی پیدا می کنند ، متاسفانه خیلی کم اند کسانی که خودشان را گم نکنند . این سنخ افراد ، نوعا خودشان را باد می کنند و در برخورد با مردم ، منشی پر از کبر در پیش می گیرند ، اما حسین .... اصلا و ابدا اسیر چنین ورم نفسانی یی نشده بود . چهره ای داشت سبزه ، متناسب و بسیار معصوم ، با لبخندی دلنشین و نگاهی نجیب و دوست داشتنی . در معاشرت با آدم ها ، گارد حسین همیشه باز بود ....


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۰/۲۲ساعت 10:9  توسط  

                    فرماندهی نخستین گردان تیپ 27

۱۳۹۰/۰۹/۰۶: تاريخ

روایت سردار حاج حسین همدانی از فرماندهی گردان سلمان فارسی تیپ 27

حسین در جمع کادرهای اعزامی از مریوان ، پاوه و همدان به جنوب ، اولین نفری بود که از طرف حاج احمد متوسلیان ، برای مسئولیت فرماندهی نخستین گردان تیپ 27 محمد رسول الله (ص) انتخاب و معرفی شد . بیست و چهار ساعت اول بعد از آن انتصاب ، اصلا خودش را از همه مخفی کرده بود . همه ، از جمله حاج احمد ، کنجکاو بودند که حسین کجا غیب اش زده و علت این کارش چیست ؟ بعد از آن بیست و چهار ساعت گوشه گیری اش از جمع ما ، وقتی دوباره سر و کله اش پیدا شد ، دیدیم آمده و خیلی قاطع می گوید : من اصلا در حد چنین مسولیتی قرار ندارم . بنا بر این لطفا در مورد این انتصاب تجدید نظر کنید. در جلسه ای که در ستاد فرماندهی تیپ ؛ در دوکوهه . به جز بنده ؛ حاج احمد متوسلیان و حاج محمود شهبازی هم  حضور داشتند . وقتی حسین حرف اش را زد ، سگرمه های حاج احمد بد جوری توی هم رفت و یک لحظه صورت سبزه اش مثل شاه توت سرخ شد . خوف غریبی به دل ام افتاد . به خودم گفتم الان است که دیگ غیظ احمد جوش بیاید ، خدایا خودت ختم به خیر کن ! این جا بود که حاج محمود خیلی ظریف دخالت کرد و گفت : قابل توجه حضار ؛ امیرالمومنین (ع) می فرماید : در هنگام غضب ؛ نه تصمیم ، نه دستور ، نه تنبیه ! درست زد به خال . حاج احمد برگشت با تحیر لحظه ی کوتاهی به آقای شهبازی نگاه کرد ،

بعد گفت : لا اله الا الله ...

خیلی زود به خودش مسلط شد ، بعد برگشت خطاب به حسین قجه ای گفت : برادر حسین ، الان که ما در آستانه ی شروع یک عملیات بزرگ قرار داریم ، حالا که ما موجودیت اولین گردان تیپ مان را داریم اعلام می کنیم و نیاز به رعایت دیسیپلین ، برای تقویت فرماندهی داریم ، شما آمدی و داری نقض دستور می کنی ؟ حسین گفت : برادر احمد ، چرا مرا به نقض دستور متهم می کنید ؟ بنده عذر خودم را گفتم ؛ خودم را در سطحی نمی بینم که مسئولیت یک گردان را به عهده بگیریم ، همین. حاج احمد از گوشه ی چشم نگاهی به حاج محمود انداخت و گفت : ان شاء الله که برادرمان حاج آقا شهبازی هم با ابن مطلب موافق اند که تشخیص صلاحیت افراد برای واگذاری مسئولیت به آن ها فعلا در حوزه ی اختیارات مجموعه ی فرماندهی این تیپ است. حسین باز آمد حرفی بزند که حاج احمد خیلی جدی با او گفت : حرف همان بود که به شما گفته شد برادر جان. حاج محمود هم به حسین گفت : حسین جان ، بهتر است واقع بین باشیم . خدا می داند من و همت و احمد برای انتخاب هر کدام از کادرهای موجود ، برای واگذاری  مسولیت فرماندهی گردان های این تیپ ، ساعت ها وقت صرف کردیم . نشستیم و کلی بحث کرده ایم ، دانه به دانه ی آدم ها را همه جوره محک زده ایم تا به یک جمعبندی مشترک رسیده ایم . اجرای دستوری که احمد به تو داده ، در حکم تکلیف شرعی توست . پس تکلیف داری از این دستور اطاعت کنی. این شد که حسین قجه ای کوتاه آمد و مسولیت فرماندهی گردان سلمان فارسی را قبول کرد.


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۹/۰۶ساعت 0:24  توسط  

                    شهید گوش شکسته

۱۳۹۰/۰۶/۱۰: تاريخ

روایت فرمانده بسیجی سردار حاج حسین همدانی از اولین دیدار خود با شهید قجه ای

مشخصه های فیزیکی حسین از همان دیداراول توجه مرا به خودش جلب کرد .غضروف های شکسته ی گوش ها ، عضلات پُر و قوی گردن ، زیر بغل های پُر و برآمده و همچنین ران های عضلانی . ضمن اینکه از حیث قد و قواره ، خیلی ریزه میزه بود . خُب خودم روزگاری کشتی می گرفتم و می دانستم این ورزش ، به قول معروف ، قد آدم را می سوزاند و سایر مشخصه هایی را هم که یاد کردم ، نشان می داد که این جوان ،  کشتی گیر است . در همان ملاقات اول مان از او پرسیدم : شما کشتی گیر بوده ای ؟ لبخندی زد و گفت :روی تشک می رفتم . پرسیدم : کجا کشتی می گرفتی ؟ قدری معذب شد. سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت . دوباره که همان سوال را مطرح کردم ، گفت چند سالی در مسابقات قهرمانی کشتی آزاد شرکت داشتم . ویک سال هم در رقابت های آموزشگاه های کشور ، رتبه اول را کسب کردم.همین دو، سه جمله را که بر اثر سماجت بنده به زبان آورد ، از شدت خجالت و حیاء به پیشانی اش عرق نشسته بود . با آن بدن واقعا ورزیده و آماده ای که داشت ، بین فرماندهان گردان های تیپ در زمین صبحگاه دو کوهه ، خیلی شاخص بود. چه این که در ماموریت های دشوار بلتا هم که حضور پیدا کرد، جزء معدود افرادی بود که ندیدم حتی یک بار از حیث کشش بدنی ، کم بیاورد . حالا این از نظر ویژگی های فیزیکی ؛ از حیث خصائص فردی و روحیات اش ، بیشتر از همه ، حجب و حیاء و افتادگی این جوان ما را به خودش جذب کرده بود . خیلی افتاده ، خاکی و بی ادعا بود مظلومیت حسین قجه ای ،خصوصا در آن پنج شش شبانه روز سختی که بعدها پشت جاده اهواز - خرمشهر از او مشاهده کردم  ، به قدری برایم تلخ و تکان دهنده بود که همین حالا هم وقتی آن غربت و سلحشوری مظلومانه او به یادم می آید ، بی اختیار می خواهم گریه کنم.عمده بچه های گردانش ، شهید و زخمی شده بودند . پاتک های پی در پی لشکر3 زرهی و کماندوهای تیپ 19 نیرو مخصوص عراق به خط به حدواگذاری به گردان سلمان در آن پنج شش شبانه روز دیوانه وار اجرا می شد ؛ اما باز این بچه مثل شیر داشت می خروشید و می جنگید و مقاومت می کرد . تنها حرفی که از او شنیدم ، این بود که پشت بی سیم می گفت : چرا به داد برادرهای من نمی رسید ؟ اوج اعتراض نجیبانه ی حسین در مهلک ترین شرایط روزهای آخر عمر کوتاه اش در حاشیه ی آن جاده ، در همین حد بود..........

             

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۶/۱۰ساعت 16:31  توسط  

                    روایت سردار حاج حسین همدانی

۱۳۹۰/۰۲/۲۹: تاريخ

....با حاج محمود شهبازی ، داخل سنگر فرماندهی محور سلمان نشسته بودیم.

برای ناهار عدس پلو داخل کیسه های پلاستیکی داده بودند .

یکی از آن پلاستیک ها را پاره کردیم و به اتفاق شهبازی مشغول خوردن شدیم.

در همین لحظه  حسین قجه ای  فرمانده گردان سلمان فارسی ، وارد سوله شد.

سر تاپای لباس هایش ، خاکی و آغشته به خون بود.

دست هایش هم تا آرنج ، خونی بود . این هم دلیل داشت ؛

آخر شخصا مجروحین گردان خودش را بر می داشت و به نقاط امن تر منتقل می کرد.

با هم که چاق سلامتی کردیم ، نشست بین من و حاج محمود .

کیسه پلو را کشیدیم وسط و بفرما زیدیم .

او هم که مشخص بود گرسنه است ، بسم الله گفت و بعد ، همان دست خون آلودش را می برد توی کیسه ،

لقمه ای می گرفت و به دهان می گذاشت ،

ما دو نفر هم بی خیال تر از او ، از همان کیسه لقمه بر می داشتیم و می خوردیم .

شاید دو ، سه دقیقه ای نگذشته بود که من و حاج محمود ، دیدیم   حسین قجه ای            

  حین غذا خوردن ، گاه و بی گاه پلک هایش بسته می شوند . معلوم بود مدت ها است

 یک چرت هم نخوابیده . سر جمع شاید بیشتر از پنج لقمه هم نخورد .

 بعد ، یکی دو بار محکم ، با کف دست به پیشانی خودش زد ؛

 طوری که خواب از چشم اش بپرد . بلند شد ، از ما خداحافظی کرد و برگشت سمت

 مواضع بچه هایش در حد چپ محور محرم ؛ جایی که در پیشانی پاتک های مهیب و

 بی وقفه ی واحد های تانک و کماندویی دشمن قرار داشت

 و مقدر بود قتلگاه خودش

 و بیشتر از دو ثلث شیر بچه های بسیجی اش در گردان سلمان فارسی باشد...........

راوی : سردار حاج حسین همدانی

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۲/۲۹ساعت 18:45  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com