
....با حاج محمود شهبازی ،
داخل سنگر فرماندهی محور سلمان نشسته بودیم.
برای ناهار عدس پلو داخل کیسه های پلاستیکی داده
بودند .
یکی از آن پلاستیک ها را پاره کردیم و به اتفاق
شهبازی مشغول خوردن شدیم.
در همین لحظه حسین قجه ای فرمانده گردان سلمان
فارسی ، وارد سوله شد.
سر تاپای لباس هایش ، خاکی و آغشته به خون بود.
دست هایش هم تا آرنج ، خونی بود . این هم دلیل
داشت ؛
آخر شخصا مجروحین گردان خودش را بر می داشت و به
نقاط امن تر منتقل می کرد.
با هم که چاق سلامتی کردیم ، نشست بین من و حاج
محمود .
کیسه پلو را کشیدیم وسط و بفرما زیدیم .
او هم که مشخص بود گرسنه است ، بسم الله گفت و
بعد ، همان دست خون آلودش را می برد توی کیسه ،
لقمه ای می گرفت و به دهان می
گذاشت ،
ما دو نفر هم بی خیال تر از او ، از همان کیسه
لقمه بر می داشتیم و می خوردیم .
شاید دو ، سه دقیقه ای نگذشته بود که من و حاج
محمود ، دیدیم حسین قجه ای
حین
غذا خوردن ، گاه و بی گاه پلک هایش بسته می شوند . معلوم بود مدت ها است
یک چرت
هم نخوابیده . سر جمع شاید بیشتر از پنج لقمه هم نخورد .
بعد ،
یکی دو بار محکم ، با کف دست به پیشانی خودش زد ؛
طوری که
خواب از چشم اش بپرد . بلند شد ، از ما خداحافظی کرد و برگشت سمت
مواضع
بچه هایش در حد چپ محور محرم ؛ جایی که در پیشانی پاتک های مهیب و
بی وقفه
ی واحد های تانک و کماندویی دشمن قرار داشت
و مقدر
بود قتلگاه خودش
و بیشتر
از دو ثلث شیر بچه های بسیجی اش در گردان سلمان فارسی باشد...........
راوی : سردار حاج حسین همدانی
