سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد...

چند روزي از شهادت حسين گذشته بود که
در حال چسباندن اعلامیه های او به دیوارهای شهر بودیم . مردي تا چشمش به تصاوير حسين
افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. و گفت خاطره
اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم،
كنار زاينده رود، بساط عيش و نوش و مسكرات و موادمخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه
صداي پايي به گوشمان خورد و فرد ی را در تاريكي ديديم که داشت به طرف ما می آمد. تا
آمديم وسايل را جمع كنيم آن مرد مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد.
جلوتر كه آمد ، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم
هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرانه گفت كه
بنشينيم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان.
يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، درحالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت:
من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممان عاقبت
به خير مي شويم؟ و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي
دانيد كه از عهده اش برمي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم
كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار
جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سرمشق قرار دهند نه
اين كه اعمال ما را ملامت كنند... واقعاً شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم.
همه وسايل معصيت و مشروبات را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت....