تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    سالروز ولادت ابدی سردار ...

۱۳۹۲/۰۲/۱۶: تاريخ


امروز 16 اردیبهشته ، سالروز ولادت ابدی سردار شهید حسین قجه ای



امروز بچه های گردان سلمان تیپ 27 حضرت محمد (ص) مردونه ایستادند و نگذاشتند یورش های پی درپی  دو تیپ زرهی عراق  به جاده اهواز – خرمشهر عراق کارساز بشه . اما می دونی به چه قیمتی ؟

به قیمت قطره های خون شیر بچه هایی که بهترین های روی زمین بودند .

امروز گردان سلمان یتیم شد ....

امروز علمدار حیدر رزمندگان اسلام حاج احمد متوسلیان کربلایی شد .

امروز شاگرد تیز هوش مکتب رزمی حاج احمد در نبردهای کردستان و فرمانده ریز نقش و خجالتی گردان سلمان فارسی آسمانی شد.

امروز سی و یک سال از آن روز میگذره و گردان سلمان همچنان یتیمه ........

بخشی از آخرین مکالمه شهید حسین قجه ای با حاج محمد ابراهیم همت :

حاجی من ديگه هيچ كس را غير خدا ندارم، شما مي گوييد به عقب برگرد! بهتر است بدانيد من نه قادرم به عقب برگردم نه مي توانم به جلو بروم اما به خواست خدا مقاومت مي كنم. نمي گذارم عراقي ها حلقه محاصره را تنگ تر كنند. داغ اسير شدنمان را به دلشان مي گذاريم و به اذن خدا بنا داريم كه تا پاي جان مقاومت كنيم.


 همین مطلب در خبرگزاری فارس


 نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۱۶ساعت 14:38  توسط  

                    متولد روزهای بعد جنگم

۱۳۹۰/۰۵/۱۷: تاريخ

متولد روزهای بعد جنگم ، پدرم اعصاب و روانی نیست .

چند بار چک آپ کردم ، صرع هم ندارم . دکترها سر در نمی آورند !
یک هو موجی میشوم ، میشوم بی سیم چی ،
من لشکر بیست و هفتی ام ، ضعف دارم ،
جیره ام تمام شده . حسین قجه ای دارد صدایم میکند .
روی دو کنده زانو گوشه ی اتاقم ، تکیه کرده به آر پی جی اش .
  از گوشش خون میچکد روی سجاده ام
_
حسین جان ! حاج همت دارد التماس میکند برگردی
بی اعتنا،اشاره میکند به محمود شهبازی ، دور محمود شلوغ است
نشسته روی هوندا ایکس ال اش. مرتب گاز خلاص میدهد
آخر موتور از جا کنده میشود و محمودم را با خودش میبرد
 
بر میگردم سمت حسین ، پهن شده کف سجاده ام.
_
آهای ، امدادگر
مادرم سراسیمه می آید توی اتاق :
_
جواد جان خوبی مادر؟
_
مادر حسین دارد پر میکشد
مادرم میداند نباید کاری به کارم داشته باشد،
بر میگردد سمت آشپزخانه .
مادر آنطرف بعثی هایند . نرو  نرو ...
محکم میزنم توی سرم .
میروم سه کنج دنج خودم زانوهایم را بغل میکنم.
همیشه این موقعها سر و کله ی حاج احمد پیدا میشود
می آید آن دستان مردانه اش که هنوز بوی ضریح زینب(س)
می دهند را حلقه میکند دورم . اینبار اما جمعشان جمع
 
است . همت هست ، محسن وزوایی دارد میخندد. اصغر ارسنج
سراغ رفقایش را میگیرد و ابراهیم هادی آمده !
...
حاج احمد می آید جلو ، میخواهند بروند .
یکی یکی التماسشان میکنم : من را هم ببرید
همه شان فقط می گویند :
سید علی را دریاب!


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۱۷ساعت 10:37  توسط  

                    لشگری چون 27 تشکیل شد

۱۳۸۹/۰۲/۲۲: تاريخ

پر شده از مي بلا             بار دگر سبوي من

آنکه خدا شناس شد      زير ستم نمي رود

نام حسين جلوه گر ، گشته به کل کائنات

آيه ي مصباح الهدي ، راز سفينة النجات

خفتگان در استتار حرفها !!

کبکهاي سر به زيرِ برفها !!

اي جهان و اي جهاندارانِ غرب !!

صهيونيستيهايِ رذل و بت پرست !!

زير دستانِ زمان جرج بوش !!

اي شغالانِ به ظاهر چکمه پوش !!

اين حديث غم از اينجا ساز شد

جنگ ، از گور شما آغاز شد

اين خيال خام دشمن بود، نه ؟؟

بر سرش چون قصدِ ماندن بود، نه ؟؟

بي اينکه داند، پا در اين گرداب زد

روز روشن ، چشم خود در خواب زد

بي خبر از اينکه در اين ، ايران زمين

همچو صيادي، نشسته بر زمين

رادمرداني دلاور ، با خدا

با فنون و رزم دشمن ، آشنا

کوفه بر کربلا تقدير شد

لشکري چون 27 تشکيل شد

اي دوکوهه بهترين يارت کجاست؟

بوذر و سلمان و عمارت کجاست؟

خاطراتي داري از فتح المبين

از رشادتهاي سردارانِ دين

بر تنم آتش زده خاموشيت

لحظه ي پرواز ياران را بگو

نم نم و رگبارِ باران را بگو

از خداجويانِ عشق و عاشقي

از کريمي، از چراغي ، صالحي

در حراسم ، تا روم از ياد تو

اي دوکوهه اين منم فرهاد ِ تو

اي عجب با من نمي گويي سخن

جانِ من ، چيزي بگو ، حرفي بزن


حاج همت شيرِ ميدانِ نبرد

روي دشمن از حراسش گشته زَرد

اي قلم با طبع ِ من پرواز کن

نکته از رزمنده اي آغاز کن

همنواشو با دِل دريادلان

بر کوير دل ببار اي آسمان

هويِ ياران اين صداي ساز کيست؟

سرخوش از هوو گشته ام، اين آواز ِ کيست؟

عاشقان اين هوو، صداي باد نيست

اين صداي تيشه ي فرهاد نيست

اين طنين گام يک نام آورست

از بلاجويان فتح و خيبر است

بوسه بر پايش هزاران تير زد

بر دلان، با رفتنش زنجير زد

عاقبت جام شهادت سر کشيد

با ارادت سمتِ جانان پر کشيد

گويم از دلهاي دريايي سخن

آمد از محسنِ وزوايي سخن

مي ربايد گوي سبقت از رغيب

با کرامت يارِ گردان حبيب

راه را گم کرده در فتح المبين

با همه همرزم هاي راستين

دستهايش را به سوي حق دراز

 مي زند چنگ توسل از نياز

دامن زهرا و دست عاشقان

اينچنين بگشوده بايد راهشان

يک گل از باغ شهادت چيده ام

در وصيت نامه ي او ديده ام

با خداي خود روايت مي کند

عشق را با خون حکايت مي کند


 تا ز سلمان مي رسد بر گوشِ من

 از حسينِ قجه اي مي گويم سخن

مي سرايم عاشقانه دهر را

جاده ي اهواز - خرمشهر را

حاج احمد را پيام فتح داد

تا آخرين قطره ز خون کرد اجتهاد

در حصار ِ سخت دشمن مانده است

راه دشمن را در آن هنگام بست

نام ثار الله دائم بر جبين

جان فدا‍، بر عظم ِ آن فتح المبين


 آه سرداران چه غوغا ميکنيد

عشق را ناديده امضاء ميکنيد؟

بي شما دريا سرابي بيش نيست

ديده را هستي نقابي بيش نيست

واي بر من ، واي بر من ديده را آهم گرفت

حاج احمد سدِ راهم را گفت

اين همان فرمانده ي هوشيار ماست

هست جاويدالاثر . سردار ماست

حاج احمد: ما هنوز آماده ايم

دست در دستِ شهادت داده ايم

از هوايِ حس و دلتنگي بگو

در کدامين جبهه ميجنگي بگو

ما مگر فرمانبر تو نيستيم؟َ

بي حضور تو کسي را کيستيم؟؟

روي بوومِ دل ، عزارت ميکشيم

تا ابد ما انتظارت ميکشيم

 

 نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ساعت 14:25  توسط  

                    آژانس شیشه ای

۱۳۸۷/۱۰/۱۱: تاريخ

اگه یادتون باشه توی فیلم سینمایی آژانس شیشه ای تو یکی از سکانسها حاج کاظم سر پلیسی که برای مذاکره با اون به داخل آژانس اومده بود،بلند فریاد میزنه و یک سری سوالها رو پشت سر هم از اون می پرسه.برای خیلی ها اون سکانس یک سکانس معمولی بود ولی برای بعضی ها اون سکانس یکی از تکان دهنده ترین سکانس های فیلم بود

اونجا حاج کاظم می پرسه:

 

               می دونی گردان بره گروهان برگرده یعنی چی؟          

  می دونی گروهان بره دسته برگرده یعنی چی؟           

          می دونی دسته بره نفر برگرده یعنی چی؟                      

 

ولی من امروز از شما می پرسم:

 

               می دونید گردان بره کسی برنگرده یعنی چی؟

 

گردان سلمان از لشگر27 محمد رسول الله(ص) تنها یکی از گردانهایی بود که رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند....                                                      

به یاد شهدای گردان سلمان و فرمانده رشیدشان « سردار شهید حسین قجه ای »  که درعملیات بیت المقدّس رفتند ولی  هرگز باز نگشتند....                       

                                                                                     

                                        برای شادی روحشان صلوات            

 

 نوشته شده در  ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ساعت 0:0  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com