پر شده از مي بلا بار دگر سبوي من
آنکه خدا شناس شد زير ستم نمي رود
نام حسين جلوه گر ، گشته به کل کائنات
آيه ي مصباح الهدي ، راز سفينة النجات
خفتگان در استتار حرفها !!
کبکهاي سر به زيرِ برفها !!
اي جهان و اي جهاندارانِ غرب !!
صهيونيستيهايِ رذل و بت پرست !!
زير دستانِ زمان جرج بوش !!
اي شغالانِ به ظاهر چکمه پوش !!
اين حديث غم از اينجا ساز شد
جنگ ، از گور شما آغاز شد
اين خيال خام دشمن بود، نه ؟؟
بر سرش چون قصدِ ماندن بود، نه ؟؟
بي اينکه داند، پا در اين گرداب زد
روز روشن ، چشم خود در خواب زد
بي خبر از اينکه در اين ، ايران زمين
همچو صيادي، نشسته بر زمين
رادمرداني دلاور ، با خدا
با فنون و رزم دشمن ، آشنا
کوفه بر کربلا تقدير شد
لشکري چون 27 تشکيل شد
اي دوکوهه بهترين يارت کجاست؟
بوذر و سلمان و عمارت کجاست؟
خاطراتي داري از فتح المبين
از رشادتهاي سردارانِ دين
بر تنم آتش زده خاموشيت
لحظه ي پرواز ياران را بگو
نم نم و رگبارِ باران را بگو
از خداجويانِ عشق و عاشقي
از کريمي، از چراغي ، صالحي
در حراسم ، تا روم از ياد تو
اي دوکوهه اين منم فرهاد ِ تو
اي عجب با من نمي گويي سخن
جانِ من ، چيزي بگو ، حرفي بزن
حاج همت شيرِ ميدانِ نبرد
روي دشمن از حراسش گشته زَرد
اي قلم با طبع ِ من پرواز کن
نکته از رزمنده اي آغاز کن
همنواشو با دِل دريادلان
بر کوير دل ببار اي آسمان
هويِ ياران اين صداي ساز کيست؟
سرخوش از هوو گشته ام، اين آواز ِ کيست؟
عاشقان اين هوو، صداي باد نيست
اين صداي تيشه ي فرهاد نيست
اين طنين گام يک نام آورست
از بلاجويان فتح و خيبر است
بوسه بر پايش هزاران تير زد
بر دلان، با رفتنش زنجير زد
عاقبت جام شهادت سر کشيد
با ارادت سمتِ جانان پر کشيد
گويم از دلهاي دريايي سخن
آمد از محسنِ وزوايي سخن
مي ربايد گوي سبقت از رغيب
با کرامت يارِ گردان حبيب
راه را گم کرده در فتح المبين
با همه همرزم هاي راستين
دستهايش را به سوي حق دراز
مي زند چنگ توسل از نياز
دامن زهرا و دست عاشقان
اينچنين بگشوده بايد راهشان
يک گل از باغ شهادت چيده ام
در وصيت نامه ي او ديده ام
با خداي خود روايت مي کند
عشق را با خون حکايت مي کند
تا ز سلمان مي رسد بر گوشِ من
از حسينِ قجه اي مي گويم سخن
مي سرايم عاشقانه دهر را
جاده ي اهواز - خرمشهر را
حاج احمد را پيام فتح داد
تا آخرين قطره ز خون کرد اجتهاد
در حصار ِ سخت دشمن مانده است
راه دشمن را در آن هنگام بست
نام ثار الله دائم بر جبين
جان فدا، بر عظم ِ آن فتح المبين
آه سرداران چه غوغا ميکنيد
عشق را ناديده امضاء ميکنيد؟
بي شما دريا سرابي بيش نيست
ديده را هستي نقابي بيش نيست
واي بر من ، واي بر من ديده را آهم گرفت
حاج احمد سدِ راهم را گفت
اين همان فرمانده ي هوشيار ماست
هست جاويدالاثر . سردار ماست
حاج احمد: ما هنوز آماده ايم
دست در دستِ شهادت داده ايم
از هوايِ حس و دلتنگي بگو
در کدامين جبهه ميجنگي بگو
ما مگر فرمانبر تو نيستيم؟َ
بي حضور تو کسي را کيستيم؟؟
روي بوومِ دل ، عزارت ميکشيم
تا ابد ما انتظارت ميکشيم