تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    لشگری چون 27 تشکیل شد

۱۳۸۹/۰۲/۲۲: تاريخ

پر شده از مي بلا             بار دگر سبوي من

آنکه خدا شناس شد      زير ستم نمي رود

نام حسين جلوه گر ، گشته به کل کائنات

آيه ي مصباح الهدي ، راز سفينة النجات

خفتگان در استتار حرفها !!

کبکهاي سر به زيرِ برفها !!

اي جهان و اي جهاندارانِ غرب !!

صهيونيستيهايِ رذل و بت پرست !!

زير دستانِ زمان جرج بوش !!

اي شغالانِ به ظاهر چکمه پوش !!

اين حديث غم از اينجا ساز شد

جنگ ، از گور شما آغاز شد

اين خيال خام دشمن بود، نه ؟؟

بر سرش چون قصدِ ماندن بود، نه ؟؟

بي اينکه داند، پا در اين گرداب زد

روز روشن ، چشم خود در خواب زد

بي خبر از اينکه در اين ، ايران زمين

همچو صيادي، نشسته بر زمين

رادمرداني دلاور ، با خدا

با فنون و رزم دشمن ، آشنا

کوفه بر کربلا تقدير شد

لشکري چون 27 تشکيل شد

اي دوکوهه بهترين يارت کجاست؟

بوذر و سلمان و عمارت کجاست؟

خاطراتي داري از فتح المبين

از رشادتهاي سردارانِ دين

بر تنم آتش زده خاموشيت

لحظه ي پرواز ياران را بگو

نم نم و رگبارِ باران را بگو

از خداجويانِ عشق و عاشقي

از کريمي، از چراغي ، صالحي

در حراسم ، تا روم از ياد تو

اي دوکوهه اين منم فرهاد ِ تو

اي عجب با من نمي گويي سخن

جانِ من ، چيزي بگو ، حرفي بزن


حاج همت شيرِ ميدانِ نبرد

روي دشمن از حراسش گشته زَرد

اي قلم با طبع ِ من پرواز کن

نکته از رزمنده اي آغاز کن

همنواشو با دِل دريادلان

بر کوير دل ببار اي آسمان

هويِ ياران اين صداي ساز کيست؟

سرخوش از هوو گشته ام، اين آواز ِ کيست؟

عاشقان اين هوو، صداي باد نيست

اين صداي تيشه ي فرهاد نيست

اين طنين گام يک نام آورست

از بلاجويان فتح و خيبر است

بوسه بر پايش هزاران تير زد

بر دلان، با رفتنش زنجير زد

عاقبت جام شهادت سر کشيد

با ارادت سمتِ جانان پر کشيد

گويم از دلهاي دريايي سخن

آمد از محسنِ وزوايي سخن

مي ربايد گوي سبقت از رغيب

با کرامت يارِ گردان حبيب

راه را گم کرده در فتح المبين

با همه همرزم هاي راستين

دستهايش را به سوي حق دراز

 مي زند چنگ توسل از نياز

دامن زهرا و دست عاشقان

اينچنين بگشوده بايد راهشان

يک گل از باغ شهادت چيده ام

در وصيت نامه ي او ديده ام

با خداي خود روايت مي کند

عشق را با خون حکايت مي کند


 تا ز سلمان مي رسد بر گوشِ من

 از حسينِ قجه اي مي گويم سخن

مي سرايم عاشقانه دهر را

جاده ي اهواز - خرمشهر را

حاج احمد را پيام فتح داد

تا آخرين قطره ز خون کرد اجتهاد

در حصار ِ سخت دشمن مانده است

راه دشمن را در آن هنگام بست

نام ثار الله دائم بر جبين

جان فدا‍، بر عظم ِ آن فتح المبين


 آه سرداران چه غوغا ميکنيد

عشق را ناديده امضاء ميکنيد؟

بي شما دريا سرابي بيش نيست

ديده را هستي نقابي بيش نيست

واي بر من ، واي بر من ديده را آهم گرفت

حاج احمد سدِ راهم را گفت

اين همان فرمانده ي هوشيار ماست

هست جاويدالاثر . سردار ماست

حاج احمد: ما هنوز آماده ايم

دست در دستِ شهادت داده ايم

از هوايِ حس و دلتنگي بگو

در کدامين جبهه ميجنگي بگو

ما مگر فرمانبر تو نيستيم؟َ

بي حضور تو کسي را کيستيم؟؟

روي بوومِ دل ، عزارت ميکشيم

تا ابد ما انتظارت ميکشيم

 

 نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ساعت 14:25  توسط  

                    همپای صاعقه

۱۳۸۹/۰۲/۱۵: تاريخ

 آرام آرام همه چیز برای شروع مرحله ی دوم عملیات مهیا می شد؛ اما شروع پاتک سنگین دشمن در روز دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1361 همه ی محاسبات را زیر و رو کرد و مجدداً تعدادی از گردان ها جهت دفع پاتک دشمن، در مواضع قبلی استقرار پیدا کردند. نیروهای گردان سلمان فارسی در حلقه ی محاصره ی دشمن به سختی مقاومت می کردند و حسین قجه ای با معدود نیروهای باقیمانده ی گردان، جلوی پیشروی دشمن را گرفته بود. او می دانست گذشتن نیروهای عراقی از خط آنها یعنی چه! بهتر است ماجرای آن پاتک سنگین را یکی از نیروهای گردان سلمان فارسی بازگو کند:

... دشمن از طریق شمال خرّمشهر، تانک  های مدرن تی  -   72 خودش را به میدان آورد؛ تانک  هایی که به دلیل زره بندی زاویه دار بدنه، گلوله ی آر.پی.  جی به سختی قادر به انهدام آنها بود. این تانک ها، جمعی تیپ مستقل 10 زرهی ارتش عراق بودند.
با این حساب معلوم بود که عراقی  ها قدرترین یگان های خودشان را برای پس زدن گردان سلمان از غرب جاده به میدان آورده اند. ما به روش مقابله با این نوع از تانک ها آشنایی نداشتیم. هرچه گلوله به طرف آنها شلیک می کردیم، به محض برخورد با بدنه ی تانک کمانه می کرد. آنها با اطمینان خاطر جلو می آمدند و پیاده های ما را هدف قرار می دادند. به یاد دارم حسین قجه ای، قبضه ی آر.پی.  جی را از دست یکی از بچّه ها گرفت، آن را مسلّح کرد، از خاکریز بالا رفت و یکی از تی  -   72ها را نشانه گرفت؛ آن هم در شرایطی که لوله  ی کریه تانک به طرف حسین نشانه رفته بود. حسین که شلیک کرد، گلوله مثل شهابی از دهانه  ی قبضه خارج شد و در مقابل چشم های منتظر ده  -  دوازده نفر نیروی باقیمانده ی گروهان یکم گردان، مثل صاعقه بر فرق برجک تانک تی  -   72 فرود آمد و آن را به آتش کشید.
هنوز حسین ننشسته بود که گلوله ی تانک درست در محلی که او شلیک کرده بود، بر سینه  ی خاکریز نشست و آن را به لرزه درآورد. موج انفجار، همه جا را تکان داد. حسین دستی به گوش هایش کشید. خون بود که آغشته با گرد و غبار تا میان محاسن او جاری شد؛ درجا بلند شد و به یکی از بچه ها گفت: »یک گلوله ی دیگر بده ببینم! این نامردها خیلی پررو شده ا ند!» از نو آر.پی.  جی را بر دوش گرفت، روی سینه کش خاکریز قد علم کرد و خطاب به ما گفت: «اگر کمی پایین تر از برجک شان را نشانه بگیریم، ضربه فنی می شوند...(1)
 

ادامه مطلب

 نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۲/۱۵ساعت 19:9  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com