تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    بخش به یاد ماندنی

۱۳۹۰/۰۵/۲۸: تاريخ

ماجرای مرد کومله

...حین یکی از درگیری هایی که با افراد ضد انقلاب ( کومله ها ) داشتیم ، یکی از اعضای گروهک ها را اسیر گرفتیم . او را بردیم پیش حسین قجه ای تا تکلیف اش را معین کند . وقتی رسیدیم پیش حسین ، ایشان خیلی راحت نشست جلوی او و گفت : اگر من به دست تو اسیر می شدم ، با من چه می کردی ؟ آن شخص با گستاخی گفت : می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم . حسین خندید و گفت : فرمانده تان با من چه می کرد ؟ جواب داد : تو را می کشت . حسین برخاست و خیلی جدی گفت : تو فکر می کنی حالا ما با تو چه کار می کنیم ؟ مرد نگاهی به ما انداخت و گفت : حتما مرا می کشید یا شاید به زندان می اندازید . حسین قجه ای خنده ای کرد . دستور داد مقداری آذوقه به او بدهند و بعد گفت : ولی من تو را آزاد می کنم . بعد او را رها کرد که برود . مرد هم گونی پر از مواد غذایی را به دوش گرفت و از مقر خارج شد . ما خیلی ناراحت شدیم و به این کار حسین اعتراض کردیم و گفتیم که ، او را  در حال تیر اندازی گرفته ایم . قجه ای پاسخ داد :

این ها را که می بینید ، از روی نداری و فقر می جنگند ،

من این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام باز گردد .روز بعد ، در کمال تعجب دیدیم آن شخص ضد انقلابی که روز قبل حسین قجه ای آزادش کرده بود ، همراه 20 نفر از نیروهای ضد انقلاب ، خود را با اسلحه به سپاه دزلی تسلیم کردند.

به نقل از همرزم شهید

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۲۸ساعت 13:26  توسط  

                    متولد روزهای بعد جنگم

۱۳۹۰/۰۵/۱۷: تاريخ

متولد روزهای بعد جنگم ، پدرم اعصاب و روانی نیست .

چند بار چک آپ کردم ، صرع هم ندارم . دکترها سر در نمی آورند !
یک هو موجی میشوم ، میشوم بی سیم چی ،
من لشکر بیست و هفتی ام ، ضعف دارم ،
جیره ام تمام شده . حسین قجه ای دارد صدایم میکند .
روی دو کنده زانو گوشه ی اتاقم ، تکیه کرده به آر پی جی اش .
  از گوشش خون میچکد روی سجاده ام
_
حسین جان ! حاج همت دارد التماس میکند برگردی
بی اعتنا،اشاره میکند به محمود شهبازی ، دور محمود شلوغ است
نشسته روی هوندا ایکس ال اش. مرتب گاز خلاص میدهد
آخر موتور از جا کنده میشود و محمودم را با خودش میبرد
 
بر میگردم سمت حسین ، پهن شده کف سجاده ام.
_
آهای ، امدادگر
مادرم سراسیمه می آید توی اتاق :
_
جواد جان خوبی مادر؟
_
مادر حسین دارد پر میکشد
مادرم میداند نباید کاری به کارم داشته باشد،
بر میگردد سمت آشپزخانه .
مادر آنطرف بعثی هایند . نرو  نرو ...
محکم میزنم توی سرم .
میروم سه کنج دنج خودم زانوهایم را بغل میکنم.
همیشه این موقعها سر و کله ی حاج احمد پیدا میشود
می آید آن دستان مردانه اش که هنوز بوی ضریح زینب(س)
می دهند را حلقه میکند دورم . اینبار اما جمعشان جمع
 
است . همت هست ، محسن وزوایی دارد میخندد. اصغر ارسنج
سراغ رفقایش را میگیرد و ابراهیم هادی آمده !
...
حاج احمد می آید جلو ، میخواهند بروند .
یکی یکی التماسشان میکنم : من را هم ببرید
همه شان فقط می گویند :
سید علی را دریاب!


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۱۷ساعت 10:37  توسط  

                    پسر آقای سناتور

۱۳۹۰/۰۵/۰۹: تاريخ

سردار شهید یوسف کابلی

یک هفته بعد از ازدواج ، یوسف راهی جبهه شد . پس از مدتی به تهران برگشت ودر یکی ازمناطق جنوبی تهران خانه ای اجاره کرد تا به قول خودش به بهشت زهرا (س) نزدیک ترباشند و خانواده اش پس از شهادت او راحت تر سر مزارش بروند.یک سال از ازدواجش می گذشت . بعد ازظهر یکی از روزها ، یوسف که به دلیل شهادت حسین قجه ای ، از رفقای صمیمی اش ،غمگین بود ، به مخابرات رفت تا با تهران تماس گرفته خبری از خانواده بگیرد. وقتي هم خبر تولد بچه هاش رو شنيد اولي رو به نام حسين قجه اي ،حسين گذاشت دومي رو هم به ياد عليرضا ناهيدي گذاشت ، عليرضا...




قسمتی از نامه سردار شهید یوسف کابلی به فرزندانش

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پسران خوبم سید حسین و سید علی رضا ، سلام علیکم

 

ان شاء الله که حال شما و مامان خوب باشد و در پناه خدای مهربان سلامت باشید . من هم الحمدالله خوبم و دعاگوی شما. می دانم آن طور که لایق شماست ، به شما خدمت نکرده ام ، ولی خدا می داند که در قبال خون شهدا که هر قطره اش راهنما و دریای رحمت و نور است ، شرمنده ام و عقب مانده . ان شاء الله شما دو برادر ، که نام تان نام دو شهید بزرگ جبهه هاست ، بتوانید طلبه شوید و ادامه دهنده ی راه شهدا و راه امام حسین (ع) باشید که پایه گذار قیام و ظهور امام زمان (عج) است.می دانم که شما از نسل امام حسن (ع) و پیغمبر (ص) و خون تان و شیرتان پاک و حلال است ، پس تقوا پیشه کنید و از حرام و شبهات بپرهیزید ....

 برای عظمت اسلام و ظهور امام زمان (عج ) دعا کنید و بدانید مومن نمازش اول وقت و حتی الامکان به جماعت است و آن هم حتی الامکان با خضوع و خشوع قلب ...

 

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۰۹ساعت 12:48  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com