تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    شناسایی توپخانه در عمق خاک دشمن...

۱۳۹۰/۰۶/۲۷: تاريخ

روایت سردار جعفر جهروتی زاده :

قبل از عملیات فتح المبین ، بحث شناسایی پیش آمد . حاج احمد متوسلیان یک جلسه ای ترتیب داد با فرماندهان رده بالا و در آن جلسه اعلام کرد که ما اول توپخانه دشمن را می گیریم و بعد پیشروی می کنیم . در ابتدا پذیرشش برای دیگران کمی سخت بود و از شروع جنگ تا آن زمان چنین اتفاقی نیفتاده بود . طرح حاج احمد این بود که از لابلای دشمن 24 کیلومتر مسیر را طی کنیم و برسیم به توپخانه دشمن و آن را بگیریم و بعد درگیر شویم . شناسایی توپخانه در عمق خاک دشمن هم کار ساده ای نبود . حسین قجه ای فرمانده گردانی بود که قرار شد روی توپخانه دشمن عمل کند . یک شب قرار شد حسین قجه ای ، رضا چراغی ، عباس کریمی و من برای شناسایی توپخانه دشمن برویم . توپخانه دشمن هم در تپه های ( علی گره زه) بود . شب آخر رفتیم و نزدیک توپخانه عراق رسیدیم . اگر اشتباه نکنم عراقیها 85 قبضه توپ داشتند .آن قدر به این توپخانه نزدیک شدیم که همه را یکی یکی شمردیم . امکان برگشتن نداشتیم ، اگر می خواستیم برگردیم ، وسط روز به جایی می رسیدیم که کاملا در دید عراقیها بود.در یک گودال ماندیم تا وقت نماز صبح شد . آب قمقمه ما تمام شده بود . دیدیم برای وضو گرفتن، حتی یک قطره آب هم نداریم. یادش به خیر، حسین قجه ای؛ فرمانده گردان سلمان، با آن سر نترسی که داشت، بلند شد و سه تا از قمقمه های خالی بچه ها را برداشت، با یک جست از چاله تانک بیرون پرید و رفت سمت تانکر آب عراقی ها که 150 متر آن طرف تر بود به ده متری تانکر رسیده بود که یک عراقی از سنگرش بیرون آمد . نشست پای تانکر و شروع کرد به پر کردن ظرف آبش . قجه ای هم بدون اینکه ذره ای متغیر شود و یا هول کند و با خونسردی حیرت آوری که اصلاً قابل وصف نیست، رفت بالای سر عراقی ایستاد . عراقی ظرفش را پر کرد و رفت . حسین هم نشست وشروع کرد  یکی یکی قمقمه ها را پر کرد و آورد. حسین قجه ای چنان خونسرد رفت و برگشت که همه متحیر شدیم. حتی عراقی ها هم از بالای تپه او را می دیدند؛ منتها فکر کرده بودند لابد حسین هم یکی از نیروهای خودشان است. نماز خواندیم .مختصري شكلات جنگي همراه داشتيم كه به جاي ناهار، همان ها را خورديم. بعد هم يك بار ديگر، همه جاي موضع توپخانه را با دقت شناسايي كرديم. توپ ها و سنگرها را شمرديم و حتي راه هايي را كه از طريق آنها مي شد به پشت توپخانه رفت، شناسايي كرديم. بعد از اتمام كار، با تاريك شدن هوا، به عقب برگشتيم. بدين ترتيب، مأموريت تيم ويژه ي شناسايي ارتفاعات علي گره زد در محور بلتا، با موفقيت به پايان رسيد.


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۶/۲۷ساعت 17:10  توسط  

                    شهید گوش شکسته

۱۳۹۰/۰۶/۱۰: تاريخ

روایت فرمانده بسیجی سردار حاج حسین همدانی از اولین دیدار خود با شهید قجه ای

مشخصه های فیزیکی حسین از همان دیداراول توجه مرا به خودش جلب کرد .غضروف های شکسته ی گوش ها ، عضلات پُر و قوی گردن ، زیر بغل های پُر و برآمده و همچنین ران های عضلانی . ضمن اینکه از حیث قد و قواره ، خیلی ریزه میزه بود . خُب خودم روزگاری کشتی می گرفتم و می دانستم این ورزش ، به قول معروف ، قد آدم را می سوزاند و سایر مشخصه هایی را هم که یاد کردم ، نشان می داد که این جوان ،  کشتی گیر است . در همان ملاقات اول مان از او پرسیدم : شما کشتی گیر بوده ای ؟ لبخندی زد و گفت :روی تشک می رفتم . پرسیدم : کجا کشتی می گرفتی ؟ قدری معذب شد. سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت . دوباره که همان سوال را مطرح کردم ، گفت چند سالی در مسابقات قهرمانی کشتی آزاد شرکت داشتم . ویک سال هم در رقابت های آموزشگاه های کشور ، رتبه اول را کسب کردم.همین دو، سه جمله را که بر اثر سماجت بنده به زبان آورد ، از شدت خجالت و حیاء به پیشانی اش عرق نشسته بود . با آن بدن واقعا ورزیده و آماده ای که داشت ، بین فرماندهان گردان های تیپ در زمین صبحگاه دو کوهه ، خیلی شاخص بود. چه این که در ماموریت های دشوار بلتا هم که حضور پیدا کرد، جزء معدود افرادی بود که ندیدم حتی یک بار از حیث کشش بدنی ، کم بیاورد . حالا این از نظر ویژگی های فیزیکی ؛ از حیث خصائص فردی و روحیات اش ، بیشتر از همه ، حجب و حیاء و افتادگی این جوان ما را به خودش جذب کرده بود . خیلی افتاده ، خاکی و بی ادعا بود مظلومیت حسین قجه ای ،خصوصا در آن پنج شش شبانه روز سختی که بعدها پشت جاده اهواز - خرمشهر از او مشاهده کردم  ، به قدری برایم تلخ و تکان دهنده بود که همین حالا هم وقتی آن غربت و سلحشوری مظلومانه او به یادم می آید ، بی اختیار می خواهم گریه کنم.عمده بچه های گردانش ، شهید و زخمی شده بودند . پاتک های پی در پی لشکر3 زرهی و کماندوهای تیپ 19 نیرو مخصوص عراق به خط به حدواگذاری به گردان سلمان در آن پنج شش شبانه روز دیوانه وار اجرا می شد ؛ اما باز این بچه مثل شیر داشت می خروشید و می جنگید و مقاومت می کرد . تنها حرفی که از او شنیدم ، این بود که پشت بی سیم می گفت : چرا به داد برادرهای من نمی رسید ؟ اوج اعتراض نجیبانه ی حسین در مهلک ترین شرایط روزهای آخر عمر کوتاه اش در حاشیه ی آن جاده ، در همین حد بود..........

             

 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۶/۱۰ساعت 16:31  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com