تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    به روایت کوچه نقاش ها

۱۳۹۱/۰۴/۰۱: تاريخ

روایت سید ابوالفضل کاظمی در کوچه نقاش ها


        


مدتی از شروع درگیری در جریان عملیات بیت المقدس می گذشت که روی بیسیم فهمیدم سلمان کارش گیر است . فرمانده گردان ، حسین قجه ای بود که تا حدی می شناختمش . بچه  ی اصفهان بود ؛ کشتی گیر ، پهلوان و مشتی . از آن آدم ها که هم فرماندهی اش عالی و هم شجاعتش بی نظیر بود. وقتی برگشتم به قرار گاه تاکتیکی . تو قرار گاه هنوز قصه ی در گیری گردان سلمان وحسین قجه ای سر زبان ها بود . حاج احمد  متوسلیان با بیسیم حرف می زد. از قیافه اش پیدا بود خیلی ناراحت است . داشت به یک نفر می گفت که : حسین و بجه هاش در محاصره هستند....

تا مرا دید ، گفت : سید ، خدا خیرت بده ، برو سراغ حسین . چند نفر را بردار برو ، حسین را بیار عقب. معطلش نکردم با موتور رفتم سمت محور گردان سلمان.  گردان سلمان ، روی محور نعل اسبی موضع گرفته بود و بچه هاش از شدت آتش روی یال خاکریز جمع شده بودند و دو طرف ، خالی بود . کار بدجوری گره خورده بود . وقتی درگیری طولانی شود ، اعصاب نیرو تلیت می شود و به هم می ریزد . آن جا فقط حسین را دیدم که عین کوه ایستاده بود . خدا وکیلی ذره ای ترس در صورتش ندیدم .آن قدر زخمی زیاد بود که امداد گر به همه شان نمی رسید . محشری دیگر بود .همه چیز می دیدی ؛ دست و پای قطعی و رفیق بی سر و دست . یک چیز اما نمی دیدی ؛ آن هم ترس از مردن بود. همه یک دل بودند . این طرف ، قشون حق بود . آن طرف ، قشون باطل . می بایست می جنگیدیم. هر کس یک گوشه ی کار را چسبیده ، و حسین هدایت گر بود . خدا وکیلی خوب هدایت می کرد . کشتی گیری پهلوان و دلاور بود . سکوتش بجا بود و عربده اش بجا. تو گیر و دار آتش و خون ، حاج همت و علی میرکیانی آمدند . قصه ، همان قصه ی برگشتن حسین و اصرار به حسین و انکار از حسین بود. حسین پیکر بچه ها را نشان می داد و می گفت : چطور بچه هام رو بگذارم و بیام ؟ بعد از یک ساعت ، حاج همت و میرکیانی برگشتند عقب. حسین در یک دست ، قبضه آرپی جی و در دست دیگرش بیسیم داشت.پشت بیسیم می گفت : اگه می تونستم بیام عقب و محاصره رو بشکنم ، خوب ، می رفتم جلو . ..

مرا که دید ، گفت : سید ، تو نیروی آزادی . هر کس را می تونی ، بردار و برو عقب . .. گفتم : عشق است ، داش حسین . من رفیق نیمه راه نیستم . فعلا که جفت یک شده برای ما . اما لات ها می گن گر جهنم می روی مردانه رو . من به هر کی یا علی گفتم ، تا ته خط باهاش هستم . دم دمای ظهر ، آب جیره بندی شد . قمقمه های هم دیگر را گرفتیم و لبی تر کردیم . حسین می رفت روی خاکریز ، یک آرپی جی می زد و دوباره می پرید پشت خاکریز .

بعد از ظهر ، تو دل آتش و خون ، حسین رفت بالای خاکریز . گلوله آرپی جی را نشانه گرفت طرف تانک ها ؛ اما هنوز شلیک نکرده بود که یک گلوله  خورد و حسین مزدش را گرفت . افتاد روی خاکریز ، غلت خورد و آمد توی سینه ی خاکریز و شهید شد .  بعد از مدتی بچه ها حلقه محاصره را شکستند و آمدند تو دل محاصره . و بعد از مدتی حاج احمد آمد . من روی شانه خاکریز نشسته بودم ؛ خسته و خاک آلود . نای بلند شدن نداشتم . حاج احمد رفت بالای سر حسین نشست و گریه کرد.

بعد از چند روز خبر آزادی خرمشهر را که شنیدم . با چند تا از بچه ها رفتم دم مسجد جامع خرمشهر خیلی شلوغ بود . حاج احمد آمد . یک عصا زیر بغلش بود  و می لنگید . جمع شدیم دورش  حاج احمد گفت : از همه تشکر می کنم . یاد بچه های لب تشنه که تو بیابون جون دادند ، به خیر باشد . آن ها خرمشهر را آزاد کردند . محسن وزوایی ، حسین قجه ای ، مردانه جنگیدند . باید قدر شجاعت آن ها را بدانیم .


 نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۴/۰۱ساعت 10:36  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com