روایت سید ابوالفضل کاظمی در کوچه نقاش ها

مدتی از شروع درگیری در جریان عملیات بیت
المقدس می گذشت که روی بیسیم فهمیدم سلمان کارش گیر است . فرمانده گردان ، حسین قجه
ای بود که تا حدی می شناختمش . بچه ی اصفهان
بود ؛ کشتی گیر ، پهلوان و مشتی . از آن آدم ها که هم فرماندهی اش عالی و هم شجاعتش
بی نظیر بود. وقتی برگشتم به قرار گاه تاکتیکی . تو قرار گاه هنوز قصه ی در گیری گردان
سلمان وحسین قجه ای سر زبان ها بود . حاج احمد
متوسلیان با بیسیم حرف می زد. از قیافه اش پیدا بود خیلی ناراحت است . داشت
به یک نفر می گفت که : حسین و بجه هاش در محاصره هستند....
تا مرا دید ، گفت : سید ، خدا خیرت بده
، برو سراغ حسین . چند نفر را بردار برو ، حسین را بیار عقب. معطلش نکردم با موتور
رفتم سمت محور گردان سلمان. گردان سلمان ،
روی محور نعل اسبی موضع گرفته بود و بچه هاش از شدت آتش روی یال خاکریز جمع شده بودند
و دو طرف ، خالی بود . کار بدجوری گره خورده بود . وقتی درگیری طولانی شود ، اعصاب
نیرو تلیت می شود و به هم می ریزد . آن جا فقط حسین را دیدم که عین کوه ایستاده بود
. خدا وکیلی ذره ای ترس در صورتش ندیدم .آن قدر زخمی زیاد بود که امداد گر به همه شان
نمی رسید . محشری دیگر بود .همه چیز می دیدی ؛ دست و پای قطعی و رفیق بی سر و دست
. یک چیز اما نمی دیدی ؛ آن هم ترس از مردن بود. همه یک دل بودند . این طرف ، قشون
حق بود . آن طرف ، قشون باطل . می بایست می جنگیدیم. هر کس یک گوشه ی کار را چسبیده
، و حسین هدایت گر بود . خدا وکیلی خوب هدایت می کرد . کشتی گیری پهلوان و دلاور بود
. سکوتش بجا بود و عربده اش بجا. تو گیر و دار آتش و خون ، حاج همت و علی میرکیانی
آمدند . قصه ، همان قصه ی برگشتن حسین و اصرار به حسین و انکار از حسین بود. حسین پیکر
بچه ها را نشان می داد و می گفت : چطور بچه هام رو بگذارم و بیام ؟ بعد از یک ساعت
، حاج همت و میرکیانی برگشتند عقب. حسین در یک دست ، قبضه آرپی جی و در دست دیگرش بیسیم
داشت.پشت بیسیم می گفت : اگه می تونستم بیام عقب و محاصره رو بشکنم ، خوب ، می رفتم
جلو . ..
مرا که دید ، گفت : سید ، تو نیروی آزادی
. هر کس را می تونی ، بردار و برو عقب . .. گفتم : عشق است ، داش حسین . من رفیق نیمه
راه نیستم . فعلا که جفت یک شده برای ما . اما لات ها می گن گر جهنم می روی مردانه
رو . من به هر کی یا علی گفتم ، تا ته خط باهاش هستم . دم دمای ظهر ، آب جیره بندی
شد . قمقمه های هم دیگر را گرفتیم و لبی تر کردیم . حسین می رفت روی خاکریز ، یک آرپی
جی می زد و دوباره می پرید پشت خاکریز .
بعد از ظهر ، تو دل آتش و خون ، حسین رفت
بالای خاکریز . گلوله آرپی جی را نشانه گرفت طرف تانک ها ؛ اما هنوز شلیک نکرده بود
که یک گلوله خورد و حسین مزدش را گرفت . افتاد
روی خاکریز ، غلت خورد و آمد توی سینه ی خاکریز و شهید شد . بعد از مدتی بچه ها حلقه محاصره را شکستند و آمدند
تو دل محاصره . و بعد از مدتی حاج احمد آمد . من روی شانه خاکریز نشسته بودم ؛ خسته
و خاک آلود . نای بلند شدن نداشتم . حاج احمد رفت بالای سر حسین نشست و گریه کرد.
بعد از چند روز خبر آزادی خرمشهر را که
شنیدم . با چند تا از بچه ها رفتم دم مسجد جامع خرمشهر خیلی شلوغ بود . حاج احمد آمد
. یک عصا زیر بغلش بود و می لنگید . جمع شدیم
دورش حاج احمد گفت : از همه تشکر می کنم .
یاد بچه های لب تشنه که تو بیابون جون دادند ، به خیر باشد . آن ها خرمشهر را آزاد
کردند . محسن وزوایی ، حسین قجه ای ، مردانه جنگیدند . باید قدر شجاعت آن ها را بدانیم
.