تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی  که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش  بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .

پيوند هاي روزانه
پيوند ها
عنوان منو

                    متولد روزهای بعد جنگم

۱۳۹۰/۰۵/۱۷: تاريخ

متولد روزهای بعد جنگم ، پدرم اعصاب و روانی نیست .

چند بار چک آپ کردم ، صرع هم ندارم . دکترها سر در نمی آورند !
یک هو موجی میشوم ، میشوم بی سیم چی ،
من لشکر بیست و هفتی ام ، ضعف دارم ،
جیره ام تمام شده . حسین قجه ای دارد صدایم میکند .
روی دو کنده زانو گوشه ی اتاقم ، تکیه کرده به آر پی جی اش .
  از گوشش خون میچکد روی سجاده ام
_
حسین جان ! حاج همت دارد التماس میکند برگردی
بی اعتنا،اشاره میکند به محمود شهبازی ، دور محمود شلوغ است
نشسته روی هوندا ایکس ال اش. مرتب گاز خلاص میدهد
آخر موتور از جا کنده میشود و محمودم را با خودش میبرد
 
بر میگردم سمت حسین ، پهن شده کف سجاده ام.
_
آهای ، امدادگر
مادرم سراسیمه می آید توی اتاق :
_
جواد جان خوبی مادر؟
_
مادر حسین دارد پر میکشد
مادرم میداند نباید کاری به کارم داشته باشد،
بر میگردد سمت آشپزخانه .
مادر آنطرف بعثی هایند . نرو  نرو ...
محکم میزنم توی سرم .
میروم سه کنج دنج خودم زانوهایم را بغل میکنم.
همیشه این موقعها سر و کله ی حاج احمد پیدا میشود
می آید آن دستان مردانه اش که هنوز بوی ضریح زینب(س)
می دهند را حلقه میکند دورم . اینبار اما جمعشان جمع
 
است . همت هست ، محسن وزوایی دارد میخندد. اصغر ارسنج
سراغ رفقایش را میگیرد و ابراهیم هادی آمده !
...
حاج احمد می آید جلو ، میخواهند بروند .
یکی یکی التماسشان میکنم : من را هم ببرید
همه شان فقط می گویند :
سید علی را دریاب!


 نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۵/۱۷ساعت 10:37  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
Copyright © 2011 All Rights Reserved by sardar.Blogfa.com