
متولد روزهای بعد جنگم ، پدرم اعصاب و روانی نیست .
چند بار چک آپ کردم ، صرع هم ندارم . دکترها
سر در نمی آورند !
یک هو موجی میشوم ، میشوم بی سیم چی ،
من لشکر بیست و هفتی ام ، ضعف دارم ،
جیره ام تمام شده . حسین قجه ای دارد صدایم میکند .
روی دو کنده زانو گوشه ی اتاقم ، تکیه کرده به آر پی جی اش .
از گوشش خون میچکد روی سجاده
ام
_ حسین جان ! حاج همت دارد التماس میکند برگردی
بی اعتنا،اشاره میکند به محمود شهبازی ، دور
محمود شلوغ است
نشسته روی هوندا ایکس ال اش. مرتب گاز خلاص
میدهد
آخر موتور از جا کنده میشود و محمودم را با
خودش میبرد
بر میگردم سمت حسین ، پهن شده کف سجاده ام.
_ آهای ، امدادگر
مادرم سراسیمه می آید توی اتاق :
_ جواد جان خوبی مادر؟
_ مادر حسین دارد پر میکشد
مادرم میداند نباید کاری به کارم داشته باشد،
بر میگردد سمت آشپزخانه .
_ مادر آنطرف بعثی هایند . نرو نرو ...
محکم میزنم توی سرم .
میروم سه کنج دنج خودم زانوهایم را بغل میکنم.
همیشه این موقعها سر و کله ی حاج احمد پیدا
میشود
می آید آن دستان مردانه اش که هنوز بوی ضریح
زینب(س)
می دهند را حلقه میکند دورم . اینبار اما
جمعشان جمع
است . همت هست ، محسن وزوایی دارد میخندد. اصغر
ارسنج
سراغ رفقایش را میگیرد و ابراهیم هادی آمده !
...حاج احمد می آید جلو ، میخواهند بروند .
یکی یکی التماسشان میکنم : من را هم ببرید
همه شان فقط می گویند :
سید علی را دریاب!
